شعری از مه ناز یوسفی
1388/12/1

لنگ لنگان لنگ لنگان لنگ لنگان چهره ی جدیدم را در هفته های آتی پیدا کردم زن ها مطنطن می آیند می روند با سینه هایی ممنوع، پر از الفبای نوشیدنی و لبهات، ای لحظه ی لذیذ ِ نوشتن لبهات کلماتش را بلعیده بود! پیش از آنکه در طنینشان به خانه برگردم لبهاشان طنینم را بلعیده بود و حیاط ِ خانه هاشان ساختمان بلندی شد که به سر-لُختی ِ مادر در حیاطمان تجاوز کرد و باغچه را، که هرگز نکاشته بودیم زایید.
من این ها را که نباید بدانم شناخته ام من غمگین تر از تو نشناخته ام ای لذیذ ِ نوشتن! آه چاق!چاق! کسی باور نمی کند غصه خورده ام بدنم بر خلاف رگهای لاغرم آه من این ها را که نباید بدانم غصه خورده ام! آنها قمقمه های کوچکشان را از من خالی کردند تا در مدرسه تنها بمانم در خانه ... چقدر در خانه گلدانمان تنها شده است چقدر بیهوده زاییدی مادر چقدر بیهوده زاییدی! شُکر در قنداق تنگ سفید شُکر در سفید ِ دانه دانه های برف شُکر در زمستان،تابستان،چهار فصلی که پنکه های سقفی را دلگیر می کند ما خفقان را به خیابان کوبیدیم نگاهمان را به راننده ی تاکسی از او به مسافران پشتی به شیشه ما نگاه به آینه های بغل انداختیم: "اجسام از آنچه در آینه می بینید به شما نزدیک ترند."
عروسمان در آینه زیباتر بود وقتی مادر با خون ِ قربانی پا گشایش کرد عروسمان به آینه تسلیت می گفت آه چاق !چاق! کسی باور نمی کند عروس شده ام لباس ِ سفید برخلاف ِ قلب ِ گشادم برخلاف ِ تو ای لحظه ی لذیذ! گاه که نبودی قلم برداشتم برای آب بابا و بر دیوارها انقلابم کردند گاه که نبودی انگشت به حلقم کردند که زن!زن! و آن زن که حنجره ی خوبی داشت همه را پس داد گاه که نبودی رفتم آمدم و زبانشان سینه ام را مهروموم کرد
باز از خانه صدای حاملگی آمد باز صدای ِ تاریخ ِ نوح و کنعان همه روزه در کتابها جا به جامان کردند در رگهای لاغر و قلب های گشاد همه روزه سکوت می میرد کودک که همیشه نقاشیش عروس ،عروس،عروس بود عروسی کرد و من که هیچ چیز را هیچ وقت رنگ نمی کردم بین ِخاک سیاه و قبرِ سفید دفن خواهم شد همه روزه یا بیدارم یا چشمهام همیشه ساکت اند لبهام همیشه ساکت اند و کلمه وقت خوبی نیست که دوست نداشته باشم باشد که راهم به دبستان دیگری نامم به الفبای ِ دیگری آه چاق!چاق! کسی باور نمی کند که منم.
اسفند 1387 |