فروغ فرخزاد، خیلی بیشتر از این ها...
1388/10/26

هرچند فروغ حرف زدن درباره ی شرح حال را یک کار خسته کننده و بی فایده می داند اما به هرحال نمی توان از شرح حال شاعری همچون او به راحتی گذشت. فروغ فرخزاد در 8 دی ماه سال 1313 در تهران چشم به جهان گشود. وی فرزند سوم توران وزیری تبار و سرهنگ محمد فرخزاد بود:
« چهره ی پدر همیشه از یک خشونت عجیب مردانه پر بود. او تلخ تلخ ، سرد سرد و خشن خشن بود. [...]ولی همین پدر خشنی که ما را حتی با صدای پاهایش فراری می داد گاهگاهی که به خود می آمد و ماسک از چهره اش فرو می افتاد با شدیدترین احساسات ما را در آغوش می گرفت و زیباترین اشکها از گوشه ی چشمش سرازیر می شد. [...] مادر یک زن به تمام معنی بود. زنی ساده دل ، کودک وار و خوش باور. زنی که قدرت دیدن بدی ها را نداشت و همه ی دنیا و آدمهایش را در قالب خوب و خوبی می دید...» (1)
فروغ برادرانی به نامهای امیر مسعود ، مهرداد ، مهران ، فریدون و خواهرانی به نامهای پوران و گلوریا داشت. فروغ دوران دبیرستان را به پایان برد و وارد دبیرستان خسرو خاور شد. کم کم شعر جایگاه خودش را در زندگی فروغ پیدا می کرد.
« هیچ وقت فراموش نمی کنم وقتی که فروغ برای اولین بار شعر کوچکی گفت و آن را به من نشان داد. من هنوز آن شعر رابا دست خط فروغ دارم که به سبک نو بود و با مصرع "دور از اینجا ، دور از اینجا " شروع می شد.آن موقع فروغ به دبیرستان می رفت» (2)
در همان دوران ، درست زمانیکه فروغ 16 سال بیشتر نداشت با پرویز شاپور ازدواج کرد. شاپور نوی خاله ی مادر فروغ بود. فروغ بعد از سوم دبیرستان به فراگیری خیاطی و نقاشی پرداخت. در سال 1331 اولین مجموعه شعر خود را تحت عنوان « اسیر» منتشر کرد. با چاپ شعر " گنه کردم..." جنجال عظیمی در خانواده بر پا شد. فروغ چمدانش را بست و رفت یک اتاق پشت دبیرستان فیروزکوهی اجاره کرد. اما با وساطت های فراوان دوباره به خانه باز گشت. یک سال بعد همرا شاپور به اهواز رفت اما دیری نپایید که فروغ دوباره به تهران بازگشت. به هر دلیل که بود ، فروغ و پرویز یارای ادامه ی زندگی مشترک را از دست داده بودند و حتی تولد کامی (کامیار فرزند فروغ) هم نتوانست این رابطه را دوام بخشد. فروغ در سال 1334 از همسرش جدا شد. قانون کامیار را از فروغ گرفت و وی 16 سال حتی از دیدن فرزندش محروم شد.
« نزدیک ظهر برای دین پسرم از خانه بیرون رفتم اما نتوانستم او را پیدا کنم. از این دیدار وحشت داشتم اما وقتی به خانه مراجعت کردم برخلاف انتظارم او را دیدم که کنار میز نشسته و با پدر و مادرم مشغول خوردن غذاست.کوچک و رنگ پریده بود... با دستهایش صورتم را نوازش کرد و من حس کردم که چیزی در وجودم در حال گداختن و تکه تکه شدن است. آن وقت کنار او نشستم، نمی دانم چرا نتوانستم غذا بخورم ، دستهایم یخ کرده بودند. وقتی فکر می کردم مدت درازی دستهایم ، دستها و صورت و پیشانی او را لمس نخواهند کرد مثل این بود که دردی وحشی و عنان گسیخته به سر تا پای وجودم چنگ می زد. بعد از نهار ما با هم روی تخت دراز کشیدیم و من مثل همیشه برای او قصه گفتم.در آن حال فکر میکردم که اگر من بروم چه کسی موهای او را شانه خواهد زد؟چه کسی برای او لباس های قشنگ خواهد دوخت؟ چه کسی برای او روی کاغذ عکس فیل و ماشین دودی و سه چرخه خواهد کشید؟ چه کسی او را به قدر من دوست خواهد داشت؟ من می دانم که افکار و تاثراتم در آن لحظه و به خاطر او کاملا بیهوده بودند زیرا در هر حال من از زندگی او بیرون رفته بوم اما نمی توانستم به چیز دیگری بیندیشم » (3)
در سال 1335 فروغ برای بازیابی ِ روحیه ی گمشده اش به ایتالیا سفر کرد.فروغ بعد از بازگشت از این سفر در سال 1336 « دیوار » را منتشر کرد. مجموعه شعر دیوار بسیار پخته تر از اسیر می نمود و به خوبی می توان پیشرفت فروغ را در ادامه ی همان مراحل حس کرد. کتاب « عصیان» که در سال 1338 منتشر شد ، دغدغه های فروغ را برای بازیابی فضای شعری خودش به خوبی نشان می دهد. زمانی فرا رسید که فروغ به مسئله ی زبان با زاویه ای جدید و البته جدی تر نگاه می کرد. در شهریور 1337 به سینما روی آورد و در این مسیر با ابراهیم گلستان آشنا شد و به استودیو او راه یافت. وی در سال 1342 مستند « خانه سیاه است » را ساخت که توانست جایزه ی اوبرهاوزن را از آن خود کند.(4)
بعد از ساختن این مستند فروغ ، پسری به نام حسین منصوری را که از مادر و پدری جذامی بود همراه خودش به خانه آورد و به فرزندی قبول کرد. حسین برای این آمده بود که شاید جای کامی رابگیرد اما با گذشت زمان دیگرقروغ هیچ فکر نمی کرد که حسین است یا کامی. زیرا او را پسر خودش می دانست.فروغ در سال 1343 « تولدی دیگر» را منتشر کرد و با این مجموعه تلاشهایش را برای یافتن زبان و اندیشه ی خودش ثمر بخشید. اما همانطور که خودش هم متذکر شده است ،وی در مور کارهای خودش قاضی ظالمی است:
«... من سی ساله هستم و سی سالگی برای زن سن کمال است ، به هر حال یک جور کمال. اما محتوای شعر من سی ساله نیست.جوانتر است. این بزرگترین عیب است در کتاب من. [...]من از کتاب تولدی دیگر ماههاست که جدا شده ام. با وجود این فکر می کنم که از آخرین قسمت تولدی دیگر می شود شروع کرد. یک جور شروع فکری ف من حس می کنم که از « پری غمگینی که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد » می توانم آغازی بسازم.» (5)
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ، پس از مرگ وی منتشر شد. در این مجموعه می توان به نوعی ادامه ی این آغاز چشمگیر را دید. بسیاری از شاعران با اشعار این مجموعه شگفت زده شدند. فروغ در اشعار اخیرش به تفکرات رسیده بود که بسیار درونی و عمیق بودند. به همین دلیل تحمل جهانی سرسخت برای دنیای روشنفکرانه ی او بسیار وحشتناک تلقی می شد. یک بار یک بسته قرص گاردنال را یک جا بلعید که خدمتکارش متوجه شد و او را به بیمارستان البرز رساند. وقتی به هوش آمد در سکوت مطلق بود. اما سر انجام در 24 بهمن 1345 در اثر سانحه ی تصادف درگذشت.(6)
« من آرزوی دیگری در دنیا ندارم. احساس می کنم همه ی آرزوهایم بر آورده شده ، ولی می دانم ، یا شاید فکر می کنم ، آدم اگر آرزویی نداشته باشد می میرد و این واقعا وحشتناک است، خیلی وحشتناک. می ترسم پسرم را نبینم و این خیلی وحشتناکتر است.»
پس از گذشت این همه سال هنوز هم جامعه فقدان چنین شاعر ارزشمندی را به خوبی حس می کند اما شاید خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش.
پا نوشت ها:
1-سخنان پوران فرخزاد با روزنامه ی کیهان. 21 بهمن 1350
2- سخنان پدر فروغ فرخزاد با روزنامه کیهان. 24 بهمن 1353
3- فروغ فرخزاد- خاطرات سفر اروپا
4- برای اطلاعات بیشتر رجوع شود به کارنامه ی سینمایی فروغ در همین ویژه نامه.
5- حرفهایی با فروغ
6- رجوع شود به « یک حادثه ، یک تصادف ، یک فاجعه برای شعر » در همین ویژه نامه |