گفت و گو با حسین منصوری فرزند خوانده ی فروغ
1388/10/17

1) اولین باری که شما و فروغ همدیگر را ملاقات کردید کجا و چطور بود؟ نخستین دیدار ما در پاییز سال 1341 صورت گرفت، زمانی که فروغ به منظور ساختن فیلم "خانه سیاه است" به جذامخانۀ بابا باغی تبریز آمده بود. البته فروغ یکبار هم در تابستان همان سال از این آسایشگاه بازدید کرده بود، ولی در آن تاریخ من به اتفاق خانواده ام در جذامخانۀ محراب خان مشهد بودیم و چند هفته پیش از آمدن فروغ به باباباغی منتقل شدیم، یا بهتر بگویم تبعید شدیم که خود داستان دیگری ست. فروغ پس از ورود تلاش کرد بیماران را از دلیل آمدنش به چنان مکانی آگاه کند، ولی بیماران چون آذری زبان بودند و نمیتوانستند به راحتی با او گفتگو کنند به او پیشنهاد کردند به نزد پدرم زنده یاد نورمحمد منصوری برود که فارسی زبان و شخصی باسواد بود. فروغ وقتی به دیدار ما آمد با پدرم به گفتگو پرداخت و او را از نیت خود مطلع ساخت. پدرم نخست سخت شگفتزده شد که یک زن برای چنین منظور خیری به چنان محیطی آمده بود و شروع کرد با همان زبان و ادبیاتی که نمونه اش را در نامه هایی که بعدها به فروغ نوشته است میتوان دید از نیت او قدردانی کردن. اینبار این فروغ بود که پس از شنیدن اظهارات پدرم از اینکه با چنین شخصی روبرو شده جا میخورد و شگفت زده میشود، به طوری که از او کمک فکری میخواهد و همچنین میخواهد که برایش از وضع زندگی جذامی ها بگوید و این که انتظارات بیماران چیست و چگونه میشود به آنها کمک کرد و پدرم به نوبۀ خود به پرسشهای او پاسخ میدهد. من متاسفانه از جزییات آنچه این دو در گفتگوی خود ردوبدل کرده اند چیزی نمیدانم، فقط این را میدانم که پدرم به او گفته است که تحمل بیماری جذام آنقدرها دشوار نبوده که تحمل انسانهای سالم که با چشم حقارت به جذامیان نگاه میکنند. و فروغ خیلی خوب گفتۀ پدرم را میفهمد چون با خود او نیز در آن محیط همچون یک جذامی برخورد میشده است. حال که از پدرم سخن به میان آمد اجازه میخواهم به نکته ای اشاره کنم که سالهاست دلم را به درد می آورد. پس از درگذشت فروغ خبرنگاری که با یکی از اعضاء خانوادۀ فرخ زاد آشنایی نزدیک داشت به پدرم نامه مینویسد و از او میخواهد که نامه هایی را که فروغ برایش نوشته دراختیار او بگذارد که بچاپ برساند. پدرم بخاطر اعتمادی که به آن عضو خانوادۀ فرخ زاد داشت این نامه ها را به همراه یادداشتی برای این خبرنگار میفرستد و در یادداشت خود اینچنین میگوید: "باید به عرض برسانم که در مدت شش سال خانم فروغ بیش از یکصد نامه برایم فرستاده که بیشتر از پنج تای آن در دست نیست که به حضورتان تقدیم میدارم و عاجزانه تمنا دارم بعد از رونوشت، نامه ها را برایم بفرستید که این نامه ها برای ما از هرچه در جهان است عزیزتر و گرامی تر است، چون صاحب این نامه ها کسی بود که به خاطر خوشنودی خدا جان عزیز خود را وقف رفاه و آسایش کسانی چون ما کرده بود که همۀ مردم به چشم حقارت نگاهمان میکنند." و این خبرنگار نامه ها را هرگز پس نفرستاد و به تمنای عاجزانۀ مرد بیماری که من یقین دارم که به ذات شریف فروغ خیلی بهتر از او پی برده بود اعتنایی نکرد و دلش را شکست. میبخشید، درددل کوچکی بود که اگر نمیگفتم حق آن مرد بیمار که در دنیا چیزی با ارزش تر از نامه های فروغ برایش نمانده بود بیشتر پایمال میشد. فروغ پس از گفتگو با پدرم متوجۀ پسربچه ای شد که چند قدم دورتر از او روی زمین نشسته بود و سخت سرگرم بازی با قلوه سنگ ها بود، همان بازیی را تمرین میکرد که به یک قل دوقل شهرت دارد. من هنوز دست سپید مادرم را میبینم که سنگی را به هوا پرتاب میکرد و پیش از آنکه سنگ به زمین بازگردد سنگهای دیگر را با مهارت جمع میکرد. من هم میخواستم هر طور شده به مهارت مادرم برسم. حواسم هیچ به پدرم و به کسی که با او گفتگو میکرد نبود، تمام تمرکزم متوجه سنگها بود. فقط یادم هست که از گوشۀ چشم دیدم که سایه ای به من نزدیک شد و وقتی بمن رسید گفت: "سلام، اسم من فروغه، اسم تو چیه؟" و من دیگر نمیدانم چه اتفاقی افتاد. فقط میدانم که از شنیدن صدا یخ زدم، و اگرچه در دو جذامخانه به بلبل ملقب بودم زبان در دهانم نچرخید که اسمم را بگویم. من حتا به او نگاه هم نکردم، خیره خیره به سنگی نگاه میکردم که به هوا پرتاب کرده بودم و همانطور در هوا ایستاده بود و به زمین نمی افتاد. نمیدانم چگونه این حالت خود را برایتان توصیف کنم که خدای نکرده گمان نکنید که دارم با تخیل خود چیزی بر قصۀ زندگیم اضافه یا کم میکنم. ولی گویا آن من ِ ناخودآگاه که به همه چیز آگاهی دارد زمان و جریان خون را از حرکت بازداشته بود تا نطفۀ این پیوند درست در این لحظۀ جادویی و غیرقابل وصف بسته شود. بعضی ها بر این نظرند که فروغ بین فرزند و فرزندخوانده اش شباهتی دیده است. من هرگز این نظر را قبول نداشتم، تا اینکه چند وقت پیش عکسی دیدم از پرویز شاپور و پسرش کامیار که در این عکس کامیار پنج یا شش ساله دیده میشد. بدون اغراق بگویم که در نگاه اول واقعا فکرکردم خودم هستم. این عکس را روزی که خانم پروفسور فرزانۀ میلانی به منظور شرکت در فیلم "ماه خورشید گل بازی" به مونیخ آمده بود به او هم نشان دادم و به شوخی گفتم که عکسی دارم با آقای شاپور و عکس را نشانش دادم. خانم میلانی که خود فروغ شناس است در ابتدا باورکرد، بعد به شک افتاد که چطور من در آن سن کم با پدر کامی ملاقات داشته ام. و وقتی که گفتم این من نیستم بلکه خود کامی است سخت یکه خورد. البته این را هم اضافه کنم که کامی امروز خیلی از من خوش تیپ تر است. نمیدانم فلج عصبی ام چقدر طول کشید. پدرم که دید پسرش لال شده و نمیتواند حرف بزند به کمکم آمد و با همان ادبیات صادقانه اش خطاب به فروغ گفت: "غلام شما حسین." ولی این هم کمکی نکرد و من همچنان زبان بریده و بی حرکت در خواب مغناطیسی فرورفته بودم. فروغ که این وضع را دید به فکر چاره افتاد و راه حل را هم خیلی زود پیدا کرد. یک دوربین شکاری به همراه داشت که از کیفش بیرون آورد، به طرف پدرم گرفت و گفت: "حسین جون، از اینجا نگاه کن." من تا آن روز چنان چیزی ندیده بودم. نگاه کردم و یکه خوردم، چون پدرم در یک چشم بهم زدن چند فرسخ از جایی که قرارداشت دورتر رفت. هنوز در حیرت بودم که فروغ طرف دیگر دوربین را نشانم داد و گفت: "حالا از اینجا نگاه کن." و نگاه کردم و اینبار حیرتم بیشتر شد، چون پدرم آنقدر نزدیک آمده بود که میتوانستم چوب زیربغلش را لمس کنم. اینجا بود که از خواب پریدم و به خودم آمدم. آشنایی ما اینگونه آغازشد.
2) آن زمان چند ساله بودید و می دانستید فروغ برای چه کار به آنجا آمده؟ شش ساله بودم و کوچکترین اطلاعی از آنچه میگذشت نداشتم. من از آنجایی که در میان جذامیان بدنیا آمده بودم دنیای واقعی ام همان محیطی بود که به آن خوگرفته بودم و هیچ تصوری هم از جهان انسانهای سالم نداشتم. در چشم من انسانهای سالم تعجب برانگیز بودند چون شباهتی به خودی ها نداشتند.
3) فروغ در آن زمان سه مجموعه شعر منتشر کرده بود و به هر لحاظ شناخته شده بود. آیا حساسیت های او را برای انجام فعالیت سینمایی اش به خاطر دارید؟ خیر، من وقتی به همراه او به تهران آمدم از شهرت و فعالیتهای او هیچ نمیدانستم، تنها چیزی که میدانستم این بود که او تنها انسانی است که موفق شده بود زبان مرا بند بیاورد و مرا شدید مجذوب خود کند. به همین دلیل در حضور او همواره خاموش بودم و تا آنجا که میشد سعی میکردم مزاحمتی برایش فراهم نیاورم، چون چنان به او دل بسته بودم که میترسیدم مرا از خود جدا کند. فردای شبی که به تهران رسیدیم مرا سوار آلفارومئوی آبی اش کرد و به استودیوی فیلم گلستان برد. اول دوستی را صدا زد که از ما عکس بگیرد، بعد به اتاق بزرگی رفتیم که چند نفر داشتند روی فیلمی کار میکردند. صحنه ای از فیلمی را روی پرده انداخته بودند و من خیلی تعجب کردم، چون فروغ را میدیدم که دارد از کسی سیلی میخورد. خیره به آن صحنه نگاه میکردم که فروغ مرا مخاطب قرارداد و گفت: " میبینی حسین جون چطور منو میزنه؟". دلیلش را نفهمیدم، فقط خیلی غمگین شدم. بعدها فهمیدم که آن صحنه قسمتی از فیلم "دریا" به کارگردانی ابراهیم گلستان بوده که فروغ در آن بازی میکرده و ناتمام مانده است. بعد به اتاق دیگری رفتیم و فروغ شروع کرد به کارکردن، نمیدانستم چه کار میکند. خیره به دستهایش که نگاتیو فیلمها را این سو آن سو میکشید نگاه میکردم که گفت: "ببین حسین جون میخوام یه چیزی نشونت بدم، نگاه کن این تویی". صحنه ای بود از فیلم "خانه سیاه است" و من با تعجب خودم را دیدم که چوبدستی پدرم را لای پاهایم گذاشته بودم و میدویدم. و شما براحتی میتوانید تصور کنید که من در عالم کودکانۀ خودم از دیدن این صحنه چقدر حیرت کردم. فروغ پس از مونتاژ این فیلم گویا نمیدانسته چه کلامی روی فیلم بگذارد. آنطور که آقای گلستان بعدها برایم گفت پیش او آمده و خواسته که او کلامی روی فیلم بگذارد، آقای گلستان هم ردکرده و گفته که این فیلم را تو ساخته ای کلامش را هم خودت رویش بگذار. و بالاخره فروغ تصمیم میگیرد از کتاب عهد عتیق کمک بگیرد و چند آیه را با صدای خودش بخواند و بعنوان گفتار فیلم استفاده کند. البته این را هم باید بگویم که فروغ در یکی دو جا نقل قول مستقیم از این کتاب نیاورده بلکه خودش چیزی را اضافه یا کم کرده است. بعنوان مثال وقتی میخواهد از آیۀ پنج مزمور ششم داوود که میگوید: "در موت ذکر تو نمیباشد. در هاویه کیست که ترا حمد گوید" استفاده کند این عبارت را تبدیل به جملۀ پرسشی کرده و میگوید: "در هاویه کیست که تو را حمد میگوید؟" یعنی برخلاف نظر داوود که میگوید مردگان ذکر تو را نمیگویند و در جهنم کسی نیست که به حمد تو مشغول باشد فروغ با نشان دادن بیمارانی که به شکرکردن خدا مشغولند از او میپرسد پس اینهایی که در جهنم تو را حمد میگویند کیستند؟ 4) وقتی قرار شد آن دیالوگ ماندگار را در فیلم بیان کنید چه احساسی داشتید؟ به راستی به آنچه که در پاسخ معلم گفته بودید ایمان داشتید؟ به هر حال حقیقتی در آن سکانس ها هست که بیننده را آنطور جذب می کند. مثلا کودکی که در رابطه با پدر و مادر می گوید: « من نمیدانم..من هیچ کدام را ندارم...» برای من خیلی تاثیر گذار بوده... شما که آنجا بودید باید این حقایق را بهتر لمس کرده باشید. در مورد دیالوگ کودکان در کلاس درس احساسی به من میگوید که فروغ بار اولی که به تبریز رفت تا اوضاع را از نزدیک بررسی کند، و وقتی دید چقدر بچه در آن محل زندگی میکند، به این فکرافتاد که صحنه ای با آن دیالوگ ها بیافریند. گمان میکنم آنچه را هم که کودکان باید میگفتند از قبل آماده کرده بود، چون همانطور که میدانید آن کلاس درس، و همچنین آن مسجد، در جذامخانه وجود نداشتند و فروغ آنها را خاص سناریویی که در نظرگرفته بود بازسازی کرده بود. فقط بار اول گویا آن بچه ای را که باید آن چند چیز قشنگ را میگفته ندیده بوده و چه بسا در همان دیدار نخست که با هم داشتیم به این نتیجه رسیده که این بچه همانی است که باید آن چند چیز قشنگ را بگوید. همانطور که در بالا هم گفتم فروغ از همان لحظۀ اول زبان مرا بندآورد، بطوری که در روزهای بعد هم که پیش ما می آمد باز من با همان زبان بریدگی لحظۀ اول مواجه میشدم، موردی که به مرور برایم به معمایی پیچیده تبدیل شده بود. و باز هم این را بگویم که من اصلا از کاری که داشت صورت میگرفت هیچ تصوری نداشتم، فقط دلم میخواست معجزه ای بشود و من بتوانم در حضور او چیزی بگویم و به او نشان دهم که من هم میتوانم حرف بزنم. تا اینکه یکروز مرا کنارکشید و گفت که آیا میتوانم چند چیز قشنگ را نام ببرم یا نه و آن چهار کلمه را برایم چندبار تکرارکرد. اینجا بود که دانستم نوبتم رسیده و حال میشود به او نشان دهم که من هم میتوانم حرف بزنم. و لحظه ای که معلم از من خواست که چند چیز قشنگ را نام ببرم من بدون آنکه متوجه باشم که چه کاری دارد صورت میگیرد فقط و فقط به نشانی خودش آن چند کلمه را تکرارکردم تا آن همه سکوت و زبان بریدگی را که داشت نفسم را بندمی آورد جبران کرده باشم. و فروغ هم بلافاصله فهمید که دارم تنها به نشانی خودش آن چند کلمه را میگویم و گویا چنان از این حالت متاثرشد که همان لحظه قاطعانه تصمیم گرفت که مرا با خود ببرد، این را بعدها با خواهرش زنده یاد خانم گلوریا فرخ زاد که از او پرسیده بود چه شد که حسین را آوردی در میان گذاشته بود.
5) مجموعه شعر تولدی دیگر بعد از ساخت خانه سیاه است منتشر شد. تحول فکری فروغ در این مجموعه و اشعار ایمان بیاوریم... بسیار مشهود است. زمانیکه فروغ اشعار این دوره را می نوشت به خاطر دارید؟ فروغ بعد از بازگشت از سفر تبریز دفتر تولدی دیگر را آمادۀ چاپ داشت. درنتیجه من نمیتوانستم شاهد سروده شدن شعری از این دفتر بوده باشم. یادم هست که دو سه ماه بعد از ورود به خانۀ فروغ روزی مرا با خود به جایی برد که نمیدانستم کجاست. با فردی صحبت میکرد که من چیزی از صحبتهایی که ردوبدل میشد نمی فهمیدم. توجه من لحظه ای به صحبتها جلب شد که صدای فروغ بالا رفت و با حالتی متشنج گفت: "آقا، این محصول شش سال کار منه، آنوقت شما سر سی شاهی دو زار با من چونه می زنید؟" بعدها فهمیدم که مخاطب او در آن روز مسئول انتشارات مروارید بوده و بحث نیز پیرامون نشر دفتر تولدی دیگر. بله، من یکی دو بار شاهد شعرسرایی او بوده ام. بار اول در خانۀ خیابان بهار بود. پشت سر هم سیگار میکشید، دور اتاق راه میرفت و بلندبلند با خودش حرف میزد. من آن روز قدری ترسیدم چون دلیل تغییر حالت و آزردگی او را نمی فهمیدم و فکرمیکردم یک جایش دردمیکند، طور دیگری نمیتوانستم آشفتگی اش را برای خودم توجیح کنم. بار دوم هم در خانۀ خیابان مرودشت بود در زمستان سال چهل و سه. چند روز حالش بسیار منقلب بود و هیچکس را به خانه راه نمیداد. کارش را هم که به پایان رساند گویا دست به خودکشی زد، بطوری که آقای گلستان آمد و او را با خود به نزد پزشک برد. به تشخیص من در آن چند روز بود که بلندترین شعر خود یعنی"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" را سرود.
6)اصلا شعر در زندگی فروغ چطور معنا می شد.البته از حرف ها و مصاحبه ها و اصلا خود اشعار فروغ می توان به جایگاه ارزشمندی که برای شعر قائل شده بود پی برد اما برای شما که آن روزها بسیار به او نزدیک بودید این جایگاه چطور معنا می یابد؟ خیلی باید مرا ببخشید که نمیتوانم به این پرسش شما پاسخ بدهم. من شش سال بیشتر نداشتم که با فروغ آشنا شدم. اگر قدری بزرگ تر بودم و با پدیده ای به نام شعر و شاعر آشنایی داشتم و پیرامون ادبیات و مشخصا ادبیات منظوم با خودش گفتگو کرده بودم شاید میتوانستم به این پرسش شما پاسخ بگویم. ولی متاسفم که او خیلی زود رفت و من چند سال پس از درگذشت او بود که تازه فهمیدم شعر چیست و او از چه جایگاهی در ادبیات ایران برخوردار است.
7) آخرین بار که فروغ را دیدید چه زمانی بود و بعد از آن حادثه و مرگ فروغ چه شد؟ شما نزدیک به چهل سال سکوت کرده بودید... آخرین باری که فروغ را دیدم نیمروز دوشنبه 24 بهمن سال 1345 یعنی روز درگذشتش بود. فروغ تابستان آن سال به اروپا سفر کرده بود و مرا گذاشته بود نزد مادرش و وقتی هم که برگشت من همچنان نزد مادرش بودم چون به مدرسه میرفتم و دیگر نمیشد مرا پیش خودش ببرد. آن روز برای صرف نهار آمده بود و از هر زمان دیگری گرفته تر و خاموش تر به چشم می آمد. من هرچه منتظرشدم که مثل همیشه با مادرش شوخی کند و با صدای بلند بخندد بی فایده بود. درست مثل آن روز زمستانی گرفته و خاکستری و غمگین بود. پیش از آنکه راهی مدرسه شوم از من خواست که برایش سیگاربخرم. به سرعت تا چهارراه گمرک دویدم و برایش سیگار خریدم. سیگار را به همراه بقیۀ پنج تومان به او دادم و او هم پنج قرانش را بعنوان پول توجیبی به من داد. وقتی از مدرسه برگشتم امید داشتم که آن جیپ را جلوی در خانه ببینم ولی نبود. شب، پیش از آنکه به رختخواب برویم، آشنایی تلفن زد و خبر تصادف را داد، اما نگفت که آیا فروغ درگذشته یا نه. مادر فروغ شروع کرد به زارزدن. لباس پوشیدیم و با تاکسی به بیمارستانی در تجریش رفتیم. دیروقت بود و وقت ملاقات گذشته بود. دو سه نفری در باجۀ نگهبانی جلوی بیمارستان دور یک چراغ نفتی خود را گرم میکردند. مادر فروغ هرچه التماس کرد که بگذارند به داخل برود فایده نداشت. و وقتی پرسید لااقل به من بگویید دخترم زنده است یا نه، یکی از مردها جواب داد که خانم شما فرض کن دخترتان مرده. و مامان جان بیهوش بر زمین افتاد. پاسبانی آمد و یک تاکسی صدا زد و ما دوباره راهی خانه شدیم. وقتی رسیدیم سرهنگ و چند نفر دیگر که یکی از آنها سیروس طاهباز بود و خبر را شنیده بودند در منزل ما بودند. فردای آن روز به مدت چهل روز خانۀ ما در بن بست خادم آزاد مرتب پر و خالی میشد و سیل سوگواران بود که لحظه ای بند نمی آمد. نطفۀ سکوت من هم در همان روزها بسته شد. یادم هست که یکی از خویشاوندان نزدیک فروغ مرتب با خبرنگاران مصاحبه میکرد. من از دور شاهد صحبت هایش بودم و اگرچه ده سال بیشتر نداشتم ولی احساسی به من میگفت که اگر مادرخوانده ام زنده بود رضایت نمیداد که درموردش اینچنین صحبت شود. و وقتی که این خویشاوند فروغ که نامش را نمی برم شروع کرد با خبرنگاران درمورد روابط خصوصی فروغ صحبت کردن، موردی که باعث رنجش شدید آقای گلستان شد، آنجا بود که صدایی از درون به من گفت حسین تو در مورد مادرخوانده ات سکوت کن و چیزی نگو. من به این عهدی که با خود بسته بودم بیش از چهل سال وفادار بودم تا اینکه موضوع ساخته شدن فیلم "ماه خورشید گل بازی" توسط کارگردان آلمانی کلاوس اشتریگل پیش آمد.
8) وقتی قرار شد فیلم « ماه ، خورشید ، گل ، بازی » ساخته شود عکس العمل شما چه بود؟ گویا شما خواستار این بودید که این فیلم راجع به زندگی فروغ باشد... فیلمساز آلمانی کلاوس اشتریگل که انسان بسیار شریفی است اواخر سالهای نود میلادی یک فیلم سینمائی ساخته بود با عنوان "ابر سبز" که در این فیلم یک پسر نُه سالۀ ایرانی به نام رمان هم بازی کرده بود. مادر رمان، خانم مرضیۀ کرمانی، یک مرکز کوچک فرهنگی در مونیخ راه اندازی کرده بود و میخواست در تابستان 2004 فیلم "خانه سیاه است" فروغ را در این مرکز به آلمانیها نشان دهد. از من هم دعوت کرد که بیایم و پس از نمایش فیلم چند شعر فروغ را که خود ترجمه کرده بودم به زبان آلمانی دکلمه کنم. من ابتدا نپذیرفتم چون راستش با شبهای شعر زیاد میانه ای ندارم. ولی سرانجام پذیرفتم چون میخواستم واکنش آلمانیها را به شعر فروغ از نزدیک مشاهده و بررسی کنم. مرضیه کلاوس را دو روز پیش از نمایش فیلم به طور اتفاقی در خیابان میبیند و از دعوت میکند که برای تماشای فیلم فروغ و شنیدن شعرها به محل اجرای برنامه بیاید. کلاوس در جواب او میگوید که با ادبیات شعری زیاد حشرونشری ندارد و آنقدر هم فیلم بیست و چهار ساعت میبیند که دیگر گنجایشش پر شده است. مرضیه به او میگوید که این فیلم یک فیلم معمولی نیست و سالها پیش در اوبرهآوزن برندۀ جایزه شده است. کلاوس با شنیدن نام اوبرهآوزن قدری کنجاومیشود و تصمیم میگیرد به برنامه بیاید چون بعنوان فیلمساز میداند که جشنوارۀ فیلمهای مستند اوبرهآوزن از چه اعتباری برخوردار است. کلاوس در شب نمایش شدید تحت تاثیر مستند فروغ قرارگرفت. پس از نمایش فیلم نوبت به من رسید که ترجمه ها را بخوانم. مجری برنامه پیش از آنکه شروع کنم فقط در یک جمله گفت که کسی که شعرها را میخواند فرزندخواندۀ فروغ وهمان پسرکی است که در فیلم نام چند چیز قشنگ را برد. اینجا بود که کلاوس به معنای واقعی کلمه قاطی کرد و شگفت زده شد. پس از پایان جلسه نزد من آمد و گفت قصۀ زندگی شما بقدری حیرت انگیز است که میتواند سوژۀ یک فیلم مستند قراربگیرد. بعد پرسید آیا اجازه دارد برای فرستنده های تلویزیونی نامه بنویسد و برای ساختن مستندی پیرامون سرگذشت فرزندخواندگی تقاضای بودجه کند یا نه. روشن است که مخالفت کردم و در جواب گفتم که مایلم مستندی دربارۀ شعر و شخصیت فروغ ساخته شود. کلاوس هم پذیرفت و نامه ای به تلویزیون آرته که ایستگاه تلویزیونی مشترک آلمان و فرانسه است نوشت، ولی متاسفانه جواب رد دریافت کرد، با این استدلال که آرته برای شاعران خودی هم بودجه در اختیار نمیگذارد دیگر چه برسد برای شاعری آسیایی که چهل سال پیش از دنیا رفته است. کلاوس ولی از اقدام خود دست نکشید و یکسال بعد نامۀ دیگری به آرته نوشت و اینبار به سرگذشت فرزندخواندگی اشاره کرد. از قضای روزگار این نامه رسید بدست خانم کارمندی که روز پیش از ایران برگشته بود و گزارشی در مورد اوضاع زنان در ایران برای تلویزیون آرته تهیه کرده بود. جالب اینجاست که این خانم در ایران با نام و اهمیت فروغ آشنا شده بود و پس از بازگشت کوشیده بود که ترجمۀ اشعار فروغ را به آلمانی یا فرانسوی پیدا کند و بخواند. این خانم از خواندن نامۀ کلاوس شدید هیجان زده میشود و نزد مدیر میرود و از او میخواهد که هرطور شده طرح کلاوس را تصویب کند، آرته هم موافقت میکند که بودجه در اختیار کارگردان قراربدهد و فیلم ساخته شود. پس از موافقت آرته تلویزیون ایالت باواریا هم موافقت میکند که بخشی از مخارج را به عهده بگیرد. کلاوس پس از آنکه موافقت ایستگاه های تلویزیونی را جلب کرد نزد من آمد و سعی کرد مرا راضی کند، همچنین قول داد که فیلم را طوری بسازد که فروغ از دریچۀ قصۀ فرزندخواندگی به بیننده معرفی شود. تصمیم گیری برای من کار راحتی نبود چون آن کسی که در اصل باید پیرامونش مستندی ساخته میشد من نبودم بلکه مادرخوانده ام بود، از طرف دیگر اگر رد میکردم چه بسا دیگر هرگز چنین فرصتی که نام فروغ خارج از مرزهای ایران به گونه ای مطرح شود دست نمیداد. مشکل دیگر این بود که کلاوس کوچکترین اطلاعی از ادبیات ایران نداشت و فروغ و شعر و سرگذشت او را نمی شناخت و وقتی هم که پذیرفتم با او همکاری کنم باز مطمئن نبودم که آیا او میتواند کاری قابل عرضه ارائه کند یا نه. درنتیجه هفته ها پیش از آغاز فیلمبرداری تا آنجا که میشد به او اطلاعات دادم و کوشیدم او را با فروغ، ادبیات و سرگذشتش آشنا کنم. خوشبختانه کلاوس انسان باهوشی است و خیلی سریع توانست با مواردی که به ایران و فروغ مربوط میشود ارتباط برقرارکند. همچنین توانست موافقت آقای ابراهیم گلستان و خانم فرزانۀ میلانی را به همکاری جلب کند. دغدغه های من زمانی کمی کاهش یافت که کلاوس به همراه دستیارش به ایران سفرکردند. شاید داستان را شنیده باشید. شبی در تهران و در منزل مهرداد فرخ زاد برادر فروغ مشغول تماشای آلبوم عکس های خانوادگی بودند که چشم کلاوس خورد به کارت پستالی که فروغ سال 1958 زمانی که در مونیخ زندگی میکرد به نشانی دوستی در شهر کلن نوشته بود. فروغ آدرس محل مسکونی خودش را هم در این کارت پستال قید کرده بود و شما خودتان را بگذارید جای کلاوس اشتریگل وقتی این آدرس به چشمش خورد. فروغ به خط لاتینی نوشته بود: فروغ فرخ زاد، خیابان ترزین، شمارۀ 93، مونیخ. خیابان ترزین، شمارۀ 93 در مونیخ درست نشانی همان خانه ای است که کلاوس اشتریگل سالهاست در آن زندگی میکند. وقتی خبر را به من دادند خیالم کمی راحت شد. گویا سرنوشت نشانه ای برایم فرستاده بود تا مطمئن شوم که کلاوس همانی است که باید این فیلم را بسازد. فیلم پس از ساخته شدن در چند فستیوال در اروپا و آمریکا به نمایش درآمد، دو بار از تلویزیون های آلمانی پخش شد، روزنامه ها و سایتهای اینترنتی درباره اش نوشتند، و همچنین دوبار هم از شبکۀ صدای آمریکا پخش شد که در ایران هم دیده شد. اگرچه این فیلم بیشتر به سرگذشت فرزندخواندگی اشاره دارد ولی کنجکاوی بسیاری از غیرایرانیها را به فروغ برانگیخت. من نامه های زیادی از سراسر دنیا دریافت کرده ام که نگارندگان این نامه ها ابراز علاقه کرده اند که بیشتر با فروغ و آثارش آشنا شوند. ایرانی ها هم پیش از این فیلم با سرگذشت فرزندخواندگی آشنایی چندانی نداشتند و این فیلم باعث شد که توجه شان به این مورد بیشتر جلب شود. فیلم برای معرفی فروغ آنطور که باید و شاید کفایت نمیکند. من میکوشم که این کاستی را در کتاب آلمانی خود که پیرامون شعر و شخصیت فروغ در دست نگارش دارم جبران کنم.
9) شعر و ترجمه های خوب شما را خوانده ام. به عنوان یک شاعر ، از شعر های فروغ بگویید در مورد فروغ و شعرهایش سخن بسیار گفته شده است. من شخصا فروغ را فقط یک شاعر نمیدانم، اگر به ویژه گی هایش دقت کنید میبینید که او انسانی چنداستعدادی و فراتر از یک شاعر بوده است. در زمینۀ بازیگری تئاتر میدانید که نقش خود را در نمایشنامۀ "شش شخصیت در جستجوی یک نویسنده" اثر لوئیجی پیرآندلو و به کارگردانی خانم پری صابری به خوبی ایفا کرده است. در فیلم سینمایی "دریا" به کارگردانی ابراهیم گلستان هم به گفتۀ خود آقای گلستان بازی درخشانی ارائه داده بود که اگر ساختن این فیلم ناتمام نمی ماند ما امروز با تسلط او به هنر بازیگری سینما نیز آشنا بودیم. فروغ همچنین با ساختن فیلم "خانه سیاه است" که از ماندگارترین آثار مستند سینمایی در جهان بشمار میرود استعداد بی نظیر خود را در زمینۀ کارگردانی و مونتاژ بروزداده است. فکرمیکنم اگر عمرش آنقدر زود به پایان نمیرسید چه بسا خود را بیشتر وقف استعدادهای دیگرش میکرد. در زمینۀ سرودن شعر نیز فروغ به تشخیص من یک مورد استثنایی است. شما اگر بخوانید: تا به کی در ره یک لقمۀ نان صیغۀ حاجی صد ساله شدن هووی دوم و سوم دیدن تا به کی ظلم و ستم خواهر من؟! و بگویید که این شعر را یک شاعرۀ 77 ساله سروده که حرف هایش را در قالب مفاعیلی بهتر بیان میکند جای تعجب نیست. ولی وقتی که میبینید این شعر در دی ماه سال 1330 سروده شده و سراینده اش متولد دی ماه 1313 بوده و وقتی این شعر را سروده هفده سال بیشتر از عمرش را پشت سر نگذاشته تعجب میکنید. من شخصا حیرت میکنم وقتی میبینم که فروغ 23 ساله در دفتر سوم خود به موضوعاتی اشاره کرده و انگشت روی مشکلاتی گذاشته که ما امروز در جامعۀ ایران بیشتر با آنها مواجه هستیم تا خود فروغ. برای مثال در دفتر عصیان و در شعر "عصیان بندگی" میبینیم که برعلیه اخلاقیات خشک و تقدیس شدۀ جزمی طغیان میکند و آن کهنه خدایی را که مولوی هم از او بیزار بوده 52 سال پیش به باد انتقاد میگیرد، موردی که آنزمان به هیچوجه دغدغۀ خاطر روشنفکران ایران نبوده و ما امروز میفهمیم که آن دختر جوان کوشیده که هشدار بدهد، ولی افسوس که ندای هشداردهنده اش به گوشها نرسیده و بی تاثیر مانده است. این نکته بیانگر این واقعیت است که آن طور که خیلی ها ادعا میکنند فروغ صد سال از زمان خودش جلوتر نبوده، بلکه درست در راستای زمان پیش میرفته و این ما بودیم که صد سال از زمان خود عقب بودیم. مجموعۀ "تولدی دیگر" هم چه از نگاه فرم و چه به لحاظ محتوا حادثۀ بی نظیری در ادبیات منظوم ایران است. من مدتها از خودم میپرسیدم که فروغ در پاره ای از اشعار این دفتر مثل "فتح باغ"، "تولدی دیگر" و "عروسک کوکی" چگونه به زبانی که هیچگاه پیش از او نمونه نداشته است رسیده است. نمیدانم این ادعایم تا چه حد درست باشد، ولی احساسی به من بگوید که فروغ چون مدتی در ایتالیا زندگی میکرده به خاطر گوش فوق العاده حساس اش که من نظیر آن را تنها در حافظ سراغ دارم به طور ناخودآگاه تحت تاثیر موسیقی این زبان قرارگرفته و آن را به گونه ای در ابیات خویش به کار گرفته است. شاید درست به همین خاطر است که شعرهایش وقتی به ایتالیایی ترجمه میشوند از نگاه موسیقی کلام از هر زبان دیگری موزون تر و خوش آهنگ تر به گوش میرسند. نکتۀ دیگری که فروغ را برای من به معمایی تبدیل کرده است، گذشته از تغییر بنیادیی که او در سرنوشت خودم پدید آورده و سرگذشتی را از آن ِ من کرده که غربی ها از آن بعنوان یک افسانۀ حقیقی یاد میکنند، آگاهی اوست به عمر کوتاه خودش و به سرنوشت کشورش در آینده. شما شاید داستان آن زن کولی فالگیر را شنیده باشید که در فنجان قهوۀ فروغ چه دید. فروغ سه روز پیش از درگذشتش به اتفاق ابراهیم گلستان در کافه ای نشسته بود که یک زن کولی وارد میشود و فروغ از او میخواهد که فالش را بگیرد. زن کولی قبول میکند، ولی پس از اینکه نگاهی به درون فنجان می اندازد میگوید نه من امروز حالم خوب نیست و نمیتوانم فال بگیرم. و میرود. فروغ از واکنش زن کولی همان لحظه درمیابد که مرگش نزدیک است. شب همان روز در خانۀ یدالله رویایی مهمان بود. پیش از آن که به خانه برود شعری را روی کاغذ مینویسد و به دست رویایی میدهد. رویایی میگوید که فروغ نیم ساعت بعد دوباره برمیگردد و سراغ کاغذ را میگیرد و از آنجایی که کاغذ کوچک بود و جایی برای نوشتن نداشت در حاشیۀ آن مینویسد: پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است. و این آخرین چیزی است که نوشته و سه روز بعد در اثر تصادف اتومبیل درگذشته است. و این سئوال همچنان باقی است که او از کجا به این امر آگاهی داشته است. و یا در شعر "آیه های زمینی" به روشنی دیده است که جامعه به سرعت به سمت یک فروپاشی میرود، موردی که دوازده سال پس از درگذشتش در سال 1357 واقعا صورت میگیرد. و برای اینکه خواننده فکرنکند که این پیش بینی اتفاقی بوده کلمۀ آیه را در عنوان شعر به کار گرفته و با اضافه کردن صفت زمینی تلویحا گفته است که این پیش بینی به آخر زمان و مواردی که قرار است در آسمان صورت بگیرد ربطی ندارد و موردی است کاملا ملموس و زمینی. و یا در شعر "کسی که مثل هیچکس نیست" با حرکت از انتظاری که جامعه به ظهور یک ناجی دارد آمدن کسی را پیش بینی کرده است که واقعا در سال 1357 ظهور کرد و هیچکس هم نتوانست جلوی آمدنش را بگیرد. این شعر شاید تنها شعر فروغ باشد که به تصور من درست فهمیده نشده است. بعضی ها فکرمیکنند که فروغ واقعا به استقبال این ناجی رفته است، درصورتی که کاملا عکس این است. فروغ در این شعر با زبان طنز رفته است در جلد یک آدم خام و ساده اندیش که توقع کل جامعه را نمایندگی میکند و از آنجایی که بخودش اعتمادی ندارد منتظر ظهور نجات دهنده است، بدون آنکه به خطرات آن واقف باشد و بداند که جامعه ای که فقط توسط یک ناجی واحد نجات داده میشود با چه اسارت و سیاه روزیی مواجه خواهد شد. و فروغ اصلا سر آن ندارد که از این کار جلوگیری کند چون میداند که این سرنوشتی است تغییرناپذیر و جامعه دیر یا زود به آن خواهد رسید. او تنها مثل یک مترجم صادق محتوای زمانۀ خود را بازتاب داده است. موارد دیگری نیز به ویژه گی های شعر فروغ مربوط میشود که تنها در زبان ترجمه مشخص میشود که این ویژه گی ها کدام ها هستند. من روزی از طرف یک موسسۀ فرهنگی آلمانی دعوت شدم که شعر "عروسک کوکی" او را که به آلمانی ترجمه و در یک آنتولوژی منتشرکرده بودم در مجلسی به زبان اصلی بخوانم. خانم هلگا رولوف هم که صدای بسیار زیبایی دارد و در رادیوی آلمان شعر دکلمه میکند دعوت شده بود که همین شعر را به آلمانی بخواند. شما حتما این شعر را میشناسید و شاید با صدای خود فروغ شنیده باشید. شما وقتی این شعر را که شدیدا اعتراضی و انتقادی است به زبان فارسی میخوانید یا با صدای فروغ میشنوید بیشتر از روانی و لطافت کلام که به یک نیایش یا زمزمۀ خاموش یک انسان تنها شباهت دارد متاثر میشوید، بدون آنکه هیجان زده شوید. من شبی که قرار بود این شعر خوانده شود از خانم رولوف خواهش کردم که ابتدا او به زبان آلمانی بخواند و بعد من به زبان اصلی. شاید باور نکنید، خانم رولوف تحت تاثیر محتوای شعر و بدون آنکه بداند که در زبان اصلی موسیقی ملایم شعر محتوا را تحت الشاع قرارمیدهد چنان با آب و تاب این شعر را خواند که جماعت حاضر در سالن در حین دکلمه اش سخت به هیجان آمدند و دوبار کف زدند. مورد دیگر به شعر "دیوارهای مرز" از دفتر "تولدی دیگر" مربوط میشود که بعید میدانم اگر به یک زبان دیگر ترجمه نشود خوانندۀ فارسی زبان به نکات ظریفش پی ببرد. این شعر اینگونه آغاز میشود: " اکنون دوباره در شب خاموش..." من شب خاموش را به آلمانی "اشتیله ناخت" ترجمه کرده بودم که به انگلیسی میشود "سایلنت نایت". بعد یادم آمد که اشتیله ناخت به آلمانی به یک شب خاص اطلاق میشود که همان شب تولد مسیح یا کریسمس است. درنتیجه برای "خاموش" لغت دیگری انتخاب کردم که این تداعی پیش نیاید. شعر را تا به انتها رفتم و در پایان در کمال تعجب دیدم که شعر اینگونه تمام میشود: "شاید که عشق من \ گهوارۀ تولد عیسای دیگری باشد." این موردی نیست که شما در فارسی بلافاصله به آن پی ببرید. در مورد شعر فروغ در این فرصت کوتاه مجال آن نیست که من بیشتر سخن بگویم. اجازه دهید که به موارد دیگر در کتاب آلمانی خود که پیرامون شعر و شخصیت فروغ در دست نگارش دارم بپردازم. فقط در یک کلام بگویم که من فروغ را یک شاعر الهامی و بنیان گذار مکتب صدا در ادبیات منظوم ایران میدانم.
10) به عنوان آخرین سوال یک خاطره از فروغ برایمان نقل کنید یا هر چیزی که گمان می کنید باید بیان شود و خوب است که دوستداران و مخاطبان فروغ فرخزاد بدانند... راستش نمیدانم چه خاطره ای را بگویم که مخاطبان سایت شما حتما باید بدانند. آنچه را که در مورد فروغ باید دانست فقط در شعرش باید جستجو کرد و بس. خاطرات من از فروغ برمیگردد به زمانی که شش سال بیشتر نداشتم. خاطره ای که یادم می آید به یک عادت دوران کودکیم مربوط میشود که نه من توضیحی برایش داشتم و نه فروغ. فروغ پیش از آنکه از خانه بیرون برود می نشست جلوی آینه و آرایش مختصری میکرد. او که می نشست جلوی آینه من اگر آب یا توپ به دست داشتم زمین میگذاشتم و میرفتم مینشستم کنار آینه، فروغ خودش را در آینه تماشا میکرد و من هم او را تماشا میکردم. دفعات اول فکر میکرد که این مورد اتفاقی است. اما به مرور متوجه شد که نه اتفاقی نیست و گویا کودکی که با خودش از تبریز آورده این کار را بدلیل یک کشش درونی انجام میدهد و ذاتا اهل نظر است. یادم هست که یک بار هم از من پرسید که حسین جان تو چرا می نشینی و من را تماشا میکنی، من اما جوابی برایش نداشتم. آن زمان ها تنها زندگی می کردیم و من می دیدم که او مشغله زیاد دارد و تا آنجا که میشد سعی میکردم سر راهش قرار نگیرم، حتی اینطور وانمود میکردم که وقتی از خانه بیرون می رود و من تنها میمانم اصلا ناراحت نیستم. ولی واقعیت این بود که وقتی تنها می ماندم به شدت غمگین می شدم. یک روز پیش از آنکه برود باز نشست روبروی آینه و من هم نشستم کنار آینه تا تماشایش کنم. کارش که تمام شد برخاست و کیفش را برداشت و مرا بوسید و خداحافظی کرد. ولی گویا اینبار نتوانستم سرش را کلاه بگذارم و طوری وانمود کنم که از رفتنش ناراحت نیستم. گویا با آن نگاه تیزبینی که داشت غم را در چشمانم دید چون ناگهان چیزی گفت که من اصلا انتظارش را نداشتم. گفت: حسین جان چرا می خواهی اینجا تنها بنشینی، بلند شو با من بیا. و من مثل راکت از جایم پریدم و به همراهش راه افتادم. نمی دانستم به کجا می رویم، ولی رفتیم به جایی که عده ای جمع بودند. بعدها فهمیدم که آنجا محل تمرین نمایشنامۀ "شش شخصیت در جستجوی یک نویسنده" بود. وقتی رسیدیم کارگردان نمایشنامه خانم پری صابری به فروغ گفت که نمی توانند تمرین کنند چون کودکی که در نمایشنامه نقشی داشت مریض شده و نیامده بود. بعد فکری به نظرش رسید، از فروغ خواست که من نقش آن کودک را بازی کنم تا بتوانند تمرین را شروع کنند. فروغ هم مرا کشید کنار تا به من بگوید که نقش من چیست. من کوچکترین اطلاعی از آنچه میگذشت نداشتم و اصلا نمیدانستم تئاتر چیست. فروغ گفت ببین حسین جان تو روی یک صندلی نشسته ای و من می آیم پیش تو و شروع می کنم با تو صحبت کردن. تو باید مواظب باشی که من هرچه به تو می گویم تو نباید جوابی بدهی. و سه بار این نکته را که هرچه میگوید من اصلا نباید چیزی بگویم تکرار کرد. من دیدم که این کار از آب خوردن هم راحت تر است. رفتم روی صحنه و نشستم روی یک صندلی. پس از چند لحظه فروغ آمد و همانطور که قبلا گفته بود شروع کرد با من صحبت کردن. من اول قدری جا خوردم چون حالت هایش به کلی تغییر کرده بود و حرف هایش برایم نامفهوم بود. ولی یادم مانده بود که هیچ چیز نباید بگویم. فروغ هرچه گفت طبق خواستۀ خودش جوابی ندادم. گفت و گفت و گفت، و من هم همچنان خاموش بودم و چیزی نمی گفتم. ناگهان گفت: حسین جان چرا می خواهی اینجا تنها بنشینی، بلند شو با من بیا. این را که گفت سکوتم را شکستم و گفتم باشد برویم. شلیک خنده بود که از هر سو شنیده میشد، همه خندیدند، همه بجز خود فروغ.
مه ناز یوسفی/ دی ماه 1388
|