شبیه من که مثل هیچکس ات نشدم/ مه ناز یوسفی
1388/10/15

معتقد هستم حادثه در عریانی بین دو لحظه اتفاق می افتد . چیزی شبیه به مرگ یا حتی تولد که در یک قرعه ی ساده به نام ها و نشانه ها ختم می شود. حادثه ی فروغ شدن ، سی و دو سال پیش از تصویر مچاله ی ماشینی رخ داده بود که به سمت ِ قلهک رانده می شد و جاودانگی ِ فروغ نیز سالها پیش از تولد من یا شاید تولدی دیگر... در یک اعتقاد ساده به این نتیجه می رسم که : « مرگ در عریانی بین ِ دو لحظه اتفاق می افتد بی آنکه دردی کشیده باشی و یا چند گرم از حجم تنت را هوا خورده باشد... » (1) نمی توانم همه چیز را درست و منطقی حل و فصل کنم اما هربار که فکرم به سمت و سوی اجتماعی از اسامی و نشانه ها سوق می یابد ، نا خود آگاه روی حادثه ای مکث می کند که طی این سالها منجر به تفکری از جنس ِ کلمات فروغ شد: « جایی که رودخانه ی ألف جریان دارد کشف شده است نه ابداع ، شعر را باید کشف کرد نه ابداع...» (2) این کلمات را از سر دلتنگی می نویسم. از روی درد ِ کشف نشدن و مهجور ماندن. شناختی که مخاطب از خود ِ فروغ فرخزاد دارد بی شباهت به کشف ِ خود فروغ از شعر نیست. بعضا دیده ام که این رابطه ی گاه احساسی را درمواردی به فروغ پرستی در افکار عمومی (؟!) نیز نسبت داده اند. برایم دشوار است که دست از اعتراف ِ این روزها بردارم و خودم را جدا از همین عمومیت نشان دهم.تنها قادرم بنویسم برای اینکه دلتنگم و این نوشته ها شبیه ِ هیچ کجای نقد و مقاله نیست. شاید شبیه به یادداشت ساده ای از روی ِ دلتنگی هم نباشد اما هرچه سعی می کنم نمی توانم اعتراف نکنم که در خوانش ِ این روزهای فروغ ، چقدر کلمه بود و چقدر من نبودم برای ِ این کلمات... کلمات ِ فروغ ، سیاست ِ عجیبیست که یک شاعر در مقام ِ خالق به مخلوقانش القا می کند. سیاست ِ عجیبی از زندگی ، جریان ، سیال... سیال به سمتی که زندگی در جریان است و مرگ در جریانی که سیال ... و مرگ ؛ و البته زندگی ؛ و البته این ها را من از کسی می نویسم که روزگاریست خلق می کند. البته خواندن از هیچکس هرگز شبیه به نوشتن از هیچکس نیست چرا که همیشه آن حس ِ پنهان در خوانش پررنگ تراست و درست همان لحظه که به قلم رسید ، شبیه سلولی هواخورده از پا می افتد. فروغ فرخزاد از ان دست کسانیست که همیشه در خواندنش به او نزدیک تر بوده ام تا در نوشتن از او. و این حساب دو دو تا چهار تاست چرا که بیش از آنکه فکر می کنم تنها و نا توانم: « و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی ..» (3) شعر ِ فروغ از این حیث بسیار جاودانه است که تمام ِ تمام ِ تجربه است. تجربیاتی که هر فردی ( مخصوصا هر زنی) در روال ِ زندگی اش به آن می رسد و خودش را جدا از این زمان ها و مکان ها تصور نمی کند. درست شبیه من که در یک نقطه از این فضای سه بعدی به خودم فکر می کنم و دیگرانی که به خودشان فکر می کنند و فروغ که نمی دانم به چه کسی یا هیچ کسی... درست مثل من که شبیه به هیچکس ِ فروغ نشدم.
پانوشت ها:
- 1: قسمتی از شعر مه ناز یوسفی - 2 : نقل به مضمون از رمان جنگل واژگون نوشته ی جی. دی. سالینجر - 3: ایمان بیاوریم به اغاز فصل سرد ، فروغ فرخزاد
شعری از مه ناز یوسفی به فروغ فرخزاد
همیشه از همین لحظه دیر کرده ام می آیی و مسیر خانه هنوز هم طولانیست پاورچین پاورچین برای خیلی ها تاریکی بودم می چرخیدم توی پستو های همین شهر به خاطر خیلی ها قالیچه نبودی پرواز می کردی به سمت کسی که خانه نداشت و همیشه کسی بود که خانه نداشت شبیه زن که تنها تر از زنی نیست و مرد که همیشه تنها ترین ِ زنی نیست و مرد و زن و کلمه کلمه کلمه با حرام و حلال تازه می آیی و مسیر خانه هنوز هم طولانیست.
|