تنها صداست که میماند / مینو نصرت
1388/10/14

ده ساله بودم که تصویر پوشیده با ترمه ی او را در صفحه اول روزنامه چشمان ام دید انگار که قطره ای در چشمانم چکیده باشند جذب شد و ثبت شد خرگوش سپید نگاه از لانه ی چشمانم بیرون جست تا سی سالگی که قلم به انگشتانم چسبید خسته و مجروح باز گشت ودفتر شعر هایش را برایم گشود تولدی دیگر
همیشه دوست داشتم راجع به او بنویسم ، اوئی که فراوان در باره اش نوشته اند و هر بار رازی از راز هایش را آشکار کرده اند . چه در مورد عنصر زنانه ی شعرهایش چه در مورد جسارت و بی پروائی اش و چه در باره ی لبخند و پوست و مغز استخوانش که همه ازجنس شعر بود و شعر . باز اما وقتی شعر هایش را میخوانم خود را لابلای سطر هایش "آن گنگ خواب دیده " می یابم و حسرتی عمیق جای خالی حضورش را پر میکند . جاودانه ای که میل لمس حضورش را دیوانه وار طلب میکنم . زنی بر آمده از زهدان جامعه ای که بالاپوشی مردانه بر تن دارد و محدوده ای ناچیز و تعریف شده برای حرکت و اندیشه اش . زنی که می بایست همچنان که قد می کشد چندا ن خود را با سرکوب های مکرر منقبض و در فشارهای مضاعف حقیر سازد که بی هیچ حکم و گوشه ی چشم نازک کردنی ، خود خویش را به حاشیه رانده و در سایه منزوی سازد . فروغ اما آن زن مرسوم نیست . او گاه به << زن اثیری >> بوف کور صادق هدایت میماند که در محل تلاقی نگاه ها در چشمان آینه هر لحظه پنهان و آشکار می شود و میخواهد آن تکه های پراکنده ی وجودش را با اقتدا به خویشتن یگانه سازد . و هر ازگاهی ماهی سیاه کوچولوی کتاب صمد بهرنگی ست ، آنجا که دیوانه وار بر خلاف جامعه و رودخانه ی مرسومش رو به سر چشمه های نور با تقلائی بی حد شنا می کند وبا اشتیاق شانه های نازک و نحیفش را می کوبد بر چهار شانه هائی که او را مدام به سمت قفس می رانند وحمله میکند به حنجره ی مردانی که در گوش زن جز در بستر پستو ها آواز عشق سر نمی دهند . فروغ زنی ست که خوابش در عنفوان بلوغ آشفته شده است .
در انتظار خوابم و صد افسوس خوابم به چشم باز نمی آید اندوهگین و غمزده می گویم شاید ز روی ناز نمی آید [...] اسیر
او از چهار دیواری مرسوم هر لحظه یک دریچه رو به نور می گشاید و درفوران و یورش آن چشمانش می سوزند و گوش هایش ناشنوا از شنیدن صدای سایه ها که بر آنند مثل دیو او را همچون قطره ای به تنگ کوچکش بر گردانند ، پای می فشارد وهر بار در محراب معبد مقدس جانش ، بره ای از بره های معصوم و کودکانه اش را قربانی میکند و نمی خواهد آن پرنده ی رام قفس کوچک و مسدود زندگانی مرسوم خود شود . باز کن از سر گیسوم بند پند بس کن ، که نمیگیرم پند در امید عبثی دل بستن تو بگو تا به کی آخر ، تا چند
از تنم جامه برون آر و بنوش شهد سوزنده ی لبهایم را تا به کی در عطشی درد آلود به سر آرم همه شبهایم را [...] اسیر او به آداب کهنه ی زمانه ی خود حمله میکند و نمی گذارد همچنان که << تنگ ها به عادت هر ساله / آنقدر زنده می مانند / تا ماهیان بشکنند >> [1] ، ماهی سیاه کوچکش را بشکنند . پی جوی راهی به سمت رهائیست ، راهی که سرانگشتانش از قعر جان دردمندش ، قلب کوچک او را با پنجه های عاصی خود می خراشند و می شکافند و منفذی به سمت نور می جویند . [...] کودکی همچون پرستو های رنگین بال روبسوی آسمانهای دگر پر زد نطفه ی اندیشه در مغزم بخود جنبید میهمانی بی خبر انگشت بر در زد
می دویدم در بیابان های وهم انگیز مینشستم در کنار چشمه ها سر مست میشکستم شاخه های راز را ، اما از تن این بوته هر دم شاخه ای می رست
راه من تا دور دست دشتها می رفت من شناور در شط اندیشه های خویش میخزیدم در دل امواج سر گردان میگسستم بند ظلمت را ز پای خویش
[...] عصیان در مسیر جاودانه شدن او تنها فروغ شاعر نیست . همچنان که شعر می نویسد ، همسر ، معشوق و مادر است ، مادری که عاشقانه به فرزندش دل داده و عشق او را می خواهد موازی با معشوق تا ابدیت با خود بکشاند . او در آغاز دوست داشتن است . [...] بس که لبریزم از تو ، میخواهم چون غباری زخود فرو ریزم زیر پای تو سر نهم آرام به سبک سایه ی تو آمیزم
آری ، آغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست. اسیر حلقه ای را که او حلقه ی خوشبختی خود می پنداشت در نیمه های راه رسیدن به آن محال بزرگ از او جز سراب نمی ماند . و ذهن معشوق درگیر با جبر جامعه قادر به درک این زن عاصی نیست و دوست دارد او را همچون قناری آوازه خوان با هزار باید و نباید درکنج سینه ی خود مانند یک پرنده در قفس به انحصار خود در آورد . [...] زن پریشان شد و نالید که وای وای ، این حلقه که در چهره ی او باز هم تابش و رخشندگی است حلقه ی بردگی و بندگی است اسیر برای او که نمیخواهد و نمی تواند رام و اسیر باشد ، راهی به جز فرو کوفتن پیشانی رویاهایش بر دیوار " چرا " ها و " اگر " ها وجود ندارد. او نیازمند دیدن است و توجه ، همچنان که خود یکسرجامی ست تهی شده از خویش و لبالب از معشوق . از یار ، آن یگانه ترین یار نیز چنین می طلبد . او مثل لحظه ی بارش باران شاداب است و عاشقانه دوست می دارد و عاشقانه در مسیر تعالی خود را میبازد و آس سبز دلش را بر سینه می فشارد و پیش می رود . نخست بر آن است که با همسر و معشوق خود یکی شود . اما چگونه میتوان با سایه ای که جانشین سایه ی پدر شده ، آن آتش مهیب نخستین را خاموش و رام سازد ؟ پرنده ای را که یک بار از قفس رسته است ، دیگر نمی توان به بند کشید. [...] روز ها رفتند و من دیگر خود نمیدانم کدامینم آن من سر سخت مغرورم یا من مغلو ب و دیرینم
بگذرم گر از سر پیمان میکشد این غم دگر بارم مینشینم ، شاید او آید عاقبت روزی به دیدارم. اسیر نخستین شعر دفتر دیوار به سادگی و صداقت با ما حرف می زند و از زنی میگوید که از دیدن روح قوز کرده ی زنان جامعه غمگین و خسته است . و با به چالش کشیدن تابوهای جامعه ی سنتی اش میخواهد از آن قالب زنانه ی مرسوم پرنده ی اسیرجانش را آزاد سازد و تعریف تازه ای از زن ارائه دهد . با آنکه در درون خود جدال نابرابری بر پاست و زنی مدام آن زن دیگر را سرزنش و شماتت میکند . اما براستی همچنان که ژک لکان [2] همیشه تاکید کرده است : شاعران یک قدم از روانکاوان جلو ترند . [3]او نیز در مسیر تعالی می باید آن تقدیر رقم خورده ی از پیش ساخته را با جادوی انگشتانش باطل سازد و همچنان که در مقابل آن می ایستد نیز در برابر ترس های ناشی از شکستن حصارها که گریبان اش را می گیرد مقاومت و پایداری کند .
گنه کردم گناهی پر زلذت کنار پیکری لرزان و مدهوش خداوندا ! چه میدانم چه کردم در آن خلوتگه تاریک و خاموش
در آن خلوتگه تاریک و خاموش نگه کردم به چشم پر ز رازش دلم در سینه بی تابانه لرزید زخواهش های چشم پر نیازش [... ] گنه کردم گناهی پر ز لذت در آغوشی که گرم و آهنین بود گنه کردم میان بازوانی که داغ و کینه جوی و آهنین بود . دیوار از اشتیاقی که حریصانه خود را به دیواره های جانش می کوبد و در شوق وصل به دیگری ست چگونه میتوان گریخت ؟ فروغ از جنس عشق است و عاشق عشق ، میل وصل در ابتدا با وجه شیدائی اش که تصویر آرمانی او ازعشق است با چهره ی یار منطبق نمی شود ، و چندان او را بیخود می کشاند و با داغ های مکرر و پایدارش از تردیدی به یقینی تازه و از یقینی به تردید تازه ای در می غلتاند، تا در نهایت او را به مقصد نهائی اش که عشق متعال است ، می رساند.
ژک لکان می گوید : ((عشق آن چیزی است که به ژوئی سانس اجازه میدهد تا حد اشتیاق متعالی گردد. )) [4] او هر آنچه تاوان است و می باید بپردازد در حین یورش به قوانین مرسوم و کهنه در شمایل پیشتازان می پردازد . تاوانی سنگین که تا اخرین دقایق عمرکوتاهش ، جانش را در آتشی بی وقفه می سوزاند. او یگانه کودک دلبند ش را می پردازد و از میان تمام مصائب هدهد کوچک جانش ، شعر را با خود به ساحل اندوه و تنهائی می آورد . پرنده ای که در جستجوی سیمرغ ، گاه مانند <<الهه ی خون آشامی>> " من " های گوناگون او را عریان می سازد و به جدال با هم می اندازد و هر ازگاهی در وحدتی غریب چون طاغیان عصیانگر او را به جدال با جهان پیرامونش فرا میخواند . [...] از من جز این دو دید ه ی اشگ آلود آخر بگو ... چه مانده که بستانی ؟ ای شعر ... ای الهه ی خون آشام دیگر بس است ... اینهمه قربانی ! دیوار [... ] می گریزم از تو تا دو از تو بگشایم راه شهر آرزو هارا و درون شهر ... قفل سنگین طلائی قصر رویا را
لیک چشمان تو با فریاد خاموشش راهها را در نگاهم تارمیسازد همچنان در ظلمت رازش گرد من دیوار می سازد [...] من از آنجا سر خوش و آزاد دیده میدوزم به دنیائی که چشم پر فسون تو راههایش را به چشمم تار میسازد دیده میدوزم به دنیائی که چشم پر فسون تو همچنان در ظلمت رازش گرد آن دیوار میسازد دیوار او میداند آن سوی دیوارها رازیست و به آن ایمان دارد .همچنان که رازهایش را می گشاید و تجربه میکند . می پرسد : [... ] از تو میپرسم: تیرگی درد است یا شادی ؟ جسم زندانست یا صحرای آزادی ؟ ظلمت شب چیست ؟ شب ، سایه ی روح سیاه کیست ؟
او چه میگوید ؟ او چه می گوید ؟ خسته و سرگشته و حیران میدوم در راه پرسش های بی پایان دیوار فروغ با " شکست در نیاز" ها با انفجار" شکوفه های اندوه"ا ش با " ستیزه " با " قهر" ،" تشنه " اما با " ترس "هایش در" دنیای سایه ها " مانند " پاسخ "ی به سئوال زنی که اوست و دوست دارد زندگی را با جذبه ی حضور بی پایانش مثل زنبور عسل که شهد باغ را ، با شکستن دیوار ها بنوشد و تجربه کند چاره ای جز عصیان ندارد . لاجرم با تمام قوایش می زند به قلب دیوارهای اسارت و آنها را فرو می ریزد ، مثل میل مهیبی که به نوشیدن ذرات ریز هستی دارد یکجا در پیاله ای آن را سرمیکشد و تا جائی پیش می رود که با خدا به استغاثه می نشیند و التماس میکند و درنهایت استیصال فریاد می کشد : [...] آن آتشی که در دل ما شعله می کشید گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود دیگر بما که سوخته ایم از شرار عشق نام گناه کاره ی رسوا ! نداده بود [...] گرچه از درگاه خود میرانیم ، اما تا من اینجا بنده ، تو آنجا ، خدا باشی سرگذشت تیره ی من ، سرگذشتی نیست کز سر آغاز و سرانجامش جدا باشی [...]
آه .. آیا ناله ام ره میبرد در تو ؟ تا زنی بر سنگ جام خودپرستی را یکزمان بامن نشینی ، با من خاکی از لب شعرم بنوشی درد هستی را [...] چیستم من ؟ زاده ی یک شام لذتبار ناشناسی پیش میراند در این راهم روزگاری پیکری بر پیکری پیچد من به دنبا آمدم ، بی آنکه خود خواهم [....]
عصیان بعد از دفترعصیان بدل به رودخانه ای خروشان است . همچنان که حریصانه تشنگی را می نوشد و می نوشاند ، شاخه شاخه میشود و هر جوی واره اش به سوی تازه و چشم اندازی دیگر سراسیمه می دود . و در این چشم اندازهای گوناگون و میل تجربه های تازه در بیان ابعاد گوناگون اندوه روح آدمی ، او که با ابراهیم گلستان آشنا شده است و در << گلستان فیلم >> کار می کند تا جزامخانه ی تبریز می رود . پری صابری [5] در باره ی گرایش های او به شاخه های دیگر هنری چنین می گوید : ((...عجیب است . که میپرسی با اینکه فروغ مفری مثل شعر داشت و خیلی آسان میتوانست حر فهایش را بزند ، چرا گاه به شاخه های دیگر می پرید ؟ مثلا (( سینما )) ، (( نقاشی )) ، (( تآتر ))، و چیز های دیگر . فروغ دینام بود ، درست مثل دینام . هی دور خودش میچرخید و جرقه میزد ، با هر هنری که برخورد میکرد خیلی آسان در می یافت که مایه ی پذیرش آن هنر را دارد .پر میشد و بعد پس میداد . آیا مگر همه ی ما شاهد حرکات سریع و خلاقه ی این دینام نبودیم ؟)) [6] فیلم " خانه سیاه است " شعری جاندار و غمگین است ، شعری که در جای جای صحنه های حزن انگیزی که از زندگی روتین جزامیان برداشته ، می تواند مارا به رد پای زنی برساند که به سادگی عمق درد آدمی را فهمیده و قادر است آن را نه ازروی صورت و جزامش ، بلکه از اعماق جانش بیرون کشیده در برابر چشمان جهان به تماشا بگذارد . تاثیربیمار گونه ی قوانین و سنت های جاری در پیکر انسانی جامعه ای که روحش را همچون <<خوره میخورد >>و به تباهی می کشاند . او قرن بیستمی را به تصویر می کشد که هنوز درگیر بیماری های قرون وسطائی است واین مصیبت کوچکی هم نیست . زن بودن ساده است اما فروغ زیستن دشوار است و جان فرسا . غلتیدن در شیب های تند و مهیب است و سینه خیز خود را به قله های ذات انسانی هستی رساندن متحمل رنجی طویل بودن اما مقاوم و محکم ایستادن است در برابر شماتت های هولناک جامعه تنها ماندن است و از برکه ی تنهائی خود جوشیدن و جاری شدن او ازتمام یاخته های جوان اندامش و از تمام میل ها و تمنا هایش صادقانه حرف می زند و شعر هایش گواه تجربه های زنی ست که انگشتانش را با " برگ گل کوکب" می پوشاند و ایمان دارد که" اگر دستهایش را بکارد سبز خواهند شد "و اینچنین است که جاودانگی را با خود تا ابدیت می برد . صدائی او را همیشه از دور دست ها و از اعماق خاک به خود می خواند ، از جایگاه ستاره ها که نخستین همراهان اودر پشت بام ها ی کاه گلی بودند . و نسیم ، نسیمی که از کوچه های " عطر اقاقی ها " می آید محمل رایحه زنی ست با رازی در جعد ناگشوده ی گیسوانش که هر چه می گشایندش باز مانند مروارید در صدف شعر هایش ما را به کاویدن دیگر باره فرا میخواند و ما همچنان که او را در سطر های شعر ش می جوییم ، گوش می کنیم به جادوی حنجره ی بیست و نه ساله ای که میخواند :
همه ی هستی من آیه ی تاریکیست که ترا در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد من در این آیه ترا آه کشیدم ، آه من در این آیه ترا به درخت و آب وآتش پیوند زدم [....] من به یک ماه میاندیشم من به حرفی در شعر من به یک چشمه می اندیشم من به وهمی در خاک من به بوی غنی گندمزار من به افسانه ی نان من به معصومیت بازی ها و به آن کوچه ی باریک دراز که پر از عطر درختان اقاقی بود من به بیداری تلخی که پس از بازی و به بهتی که پس از کوچه و به خالی طویلی که پس از عطر اقاقی ها [....] سخنی باید گفت سخنی باید گفت در سحرگاهان ، در لحظه ی نورانی که فضا همچون احساس بلوغ ناگهان با چیزی مبهم می آمیزد من دلم میخواهد که به طغیانی تسلیم شوم من دلم میخواهد که ببارم از آن ابر بزرگ من دلم میخواهد که بگویم نه نه نه نه [...] تولدی دیگر در مسیر راه با چرخش مدام نگاه بر می گردد به " آن روزهای " رفته در "عطر اقاقی ها "، به سوی بوته ای که بر او هزار حادثه بارید ه " روی خا ک " و به سمت "باد ها" که او میدانست روزی او را با خود خواهند برد و از" میان تاریکی "ها گوش میکند به صدای کسی که ازاو میخواهد : بر او ببخشائید بر او که گاهگاه پیوند دردناک وجودش را با آب های راکد و حفره های خالی از یاد میبرد و ابلهانه می پندارد که حق زیستن دارد [...] بر او ببخشائید بر او که از درون متلاشیست اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد وگیسوان بیهده اش نومید وار از نفوذ نفس های عشق می لرزد [...] تولدی دیگر در این دریافت های عمیق است که او به معنای تازه ای از وصال میرسد و با تجربه ای تازه که در جانش ته نشین شده است می بیند . [...] دیدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک میخورد دیدم که حجم آتشینم آهسته آب شد و ریخت ، ریخت ، ریخت در ماه ، ماه به گودی نشسته ، ماه منقلب تار در یکدگر گریسته بودیم در یکدگر تمام لحظه ی بی اعتبار وحدت را دیوانه وار زیسته بودیم.
تولدی دیگر [...] و بدینسانست که کسی میمیرد و کسی میماند هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی میریزد ، مروارید ی صید نخواهد کرد [...]
او در نامه ای به ابراهیم گلستانچنین می نویسد : << ای کاش میتوانستم مثل حافظ شعر بگویم ، و مثل او حساسیتی داشته باشم که ایجاد کننده ی رابطه ، با تمام لحظه های صمیمانه ی تمام زندگی های تمام مردم آینده باش [7]
به گمان من فروغ بعد از تولدی دیگر به چنان حساسیتی از" هستی آلوده ی زمین " رسیده بود که گویا مانند پیشگویان فرزانه پایان عمر خویش را پیش تر ها با چشم جان ملتهبش دیده بود و میدانست بعد از او زنی جاودانه شعر هایش را در گوش جانمان خواهد خواند و هر بار با خواندن آنها نفس های ابریشمی اش را بر گردن خویش و حضوری ابدی اش را در کلمه ها و سطر های شعر جادوئی اش ، با صدایش که میماند ، احساس خواهیم کرد . و این منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی . زمان گذشت زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت چهار بار نواخت امروز روز اول دیماه است من راز فصل هارا میدانم و حرف لحظه هارا میفهمم نجات دهنده در گور خفته است و خاک ، خاک پذیرنده اشارتیست به آرامش زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت [...]
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
[...] در سرزمین قد کوتاهان معیار های سنجش همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند چرا توقف کنم ؟ من از عناصر چهار گانه اطاعت میکنم و کار تدوین نظامنامه ی قلبم کار حکومت محلی کوران نیست
مرا به زوزه ی دراز توحش در عضو جنسی حیوان چکار مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی چکار مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است تبار خونی گل ها میدانید ؟
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
فروغ در آخرین شعر مکتوب اش میداند " پرنده مردنی ست " و این حس مهیب مرگ در ساعت چهار پری کوچک و غمگین شعر را زیر بارش مدام برف پنهان کرد . .... پری کوچک غمگینی که از شب یک بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
تولدی دیگر
پا ورقی : 1/ مینو نصرت از کتاب " برهوت کاهی رنگ " 2/ روانکاو فرانسوی ( 1901 - 1981 ) 3/ بر گرفته از [ ص :41 ] کتاب " مکتب لکان ، روانکاوی در قرن بیست ویکم " نویسنده : دکتر میترا کدیور 4 /[ص: 80] کتاب " مکتب لکان ، روانکاوی در قرن بیست ویکم " دکتر میترا کدیور 5/ پری صابری (1311-) کارگردان تآتر ، نمایش نامه نویس و نویسنده ی رمان که نمایشنامه ی <<من از کجا، عشق از کجا>> رادر باره ی زندگی فروغ فرخزاد نوشت و در سال 1981 در لوس آنجلس اجرا کرد . 6 و 7/ بترتیب از[ صفحات 189 و 195 ] برگرفته از کتاب " جاودانه فروغ فرخزاد " ، گرد آورندگان : امیر اسماعیلی و ابوالقاسم صدارت
مینو نصرت آذرماه 1388
|