« و بدینسان است که کسی میمیرد
و کسی میماند »
بازخوانی شعر « دلم برای باغچه میسوزد » سرودۀ فروغ فرخ زاد
« وقتی از من میپرسید در زمینۀ زبان و وزن به چه امکانهایی رسیدهام، من فقط میتوانم بگویم به صمیمیت و سادگی . » فروغ فرخ زاد
« دلم برای باغچه می سوزد »، روایت تمثیل گونهای از اوضاع اجتماعی- سیاسی ایرانِ روزگار فروغ است. باغچه می تواند تمثیلی از بستر زندگی خانوادگی ، زندگی اجتماعی و اساساً زندگی در معنای فراگیر آن باشد :
« ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم. » ( فتح باغ )
« در اتاقی که به اندازۀ یک تنهاییست
دل من
که به اندازۀ یک عشق است
به بهانههای سادۀ خوشبختی خود مینگرد
به زوال زیبای گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچۀ خانهمان کاشتهای » ( تولدی دیگر )
باغچه، در این شعر، کشور ایران است و پدر، مادر، برادر، خواهر و همسایهها ، هر کدام یک طبقۀ اجتماعی که در کنار هم جامعۀ ایرانی را میسازند .
شاعر، راوی یک حکایت تلخ است، با زبانی ساده، صمیمی، روان و زیبا که سعی دارد بگوید حال این سرزمین خوب نیست؛ همه چیز رو به انفجار است و هیچ کس اهمیت نمیدهد :
« کسی به فکر گلها نیست
کسی به فکر ماهیها نیست
کسی نمیخواهد
باورکند که باغچه دارد میمیرد
که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
که ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود
و حس باغچه انگار
چیزی مجرد است که در انزوای باغچه پوسیده است . . . »
« مرگ» یکی از واقعیتهای مورد توجه فروغ فرخ زاد است :
« گاهی اوقات فکر میکنم درست است که مرگ هم یکی از قوانین طبیعت است ، اما آدم تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی میکند. یک مسئلهای است که هیچ کاریش نمیشود کرد. حتی نمیشود برای از میان بردنش مبارزه کرد. فایده ندارد. باید باشد. »
دربارۀ کاربرد واژۀ پوسیدگی، در گفتگویی با دکتر ساعدی و سیروس طاهباز توضیح میدهد :
« پوسیدگی و غربت برای من مرگ نیست . یک مرحلهای است که از آنجا میشود با نگاهی دیگر و دیدی دیگر زندگی را شروع کرد. »
« میخواهم همه چیزرا سوراخ کنم و هر چه ممکن است فرو بروم. میخواهم به اعماق زمین برسم . عشق من در آنجاست. در آنجایی که دانهها سبز میشوند و ریشه ها به هم میرسند و آفرینش در میان پوسیدگی ، خود را ادامه می دهد. »
پس فروغ از باغچه ناامید نیست . مرثیه نمیخواند . هشدار میدهد . « و فکر میکند که باغچه را میشود به بیمارستان برد . »
« . . . حیاط خانۀ ما تنهاست
حیاط خانۀ ما
در انتظار بارش یک ابر ناشناس
خمیازه میکشد
و حوض خانۀ ما خالی ست
ستاره_های کوچک بیتجربه
از ارتفاع درختان به خاک میافتند
و از میان پنجرههای پریدهرنگ خانۀ ماهیها
شبها صدای سرفه میآید
حیاط خانۀ ما تنهاست . . . »
باغچه ( حیاط ) هم ناامید نیست . ناامید نیست اما راه دست یافتن به روشنایی را نمیشناسد. خسته است و مأیوس و در انتظار منجی، بی آن که قدمی پیش بگذارد.
« ستاره » در شعر فروغ نشانی از امیدهای واهی و دلخوشیهای گذراست :
« ستاره های اکلیلی از آسمان به خاک میافتند
و قلبهای کوچک بازیگوش
از حس گریه میترکند. » ( پرسش )
« هرگز آرزو نکردهام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتهها شوم
هرگز از زمین جدا نبودهام
با ستاره آشنا نبودهام » ( روی خاک )
او در همین راستا پولکهای رخت عروسی را نیز به ستاره تشبیه میکند ، با درخششی که ریشه در حقیقتی ماندگار ندارد :
« ستارههای عزیز
ستارههای مقوایی عزیز
وقتی در آسمان دروغ وزیدن میگیرد
دیگر چگونه می شود به سورههای رسولان سرشکسته پناهآورد » ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد )
و« درخت » ( گیاه ) ، نشانی از زندگی است که ریشه در زمین و شاخه و برگ در آسمان دارد . به خاک افتادن ستارهها از ارتفاع درختان، از انتظار بیهوده و رخوت آلود باغچه سخن میگوید که راه به هیچ کجا نخواهد برد.
« . . . پدر میگوید :
از من گذشته است
از من گذشته است
من بار خود را بردم
و کار خود را کردم .
و در اتاقش ، از صبح تا غروب
یا شاهنامه میخواند
یا ناسخ التواریخ
پدر به مادر میگوید :
لعنت به هرچه ماهی و هر چه مرغ
وقتی که من بمیرم
دیگر چه فرق میکند که باغچه باشد
یا باغچه نباشد
برای من حقوق تقاعد کافی ست . . . »
پدر، نمایندۀ طبقۀ باز نشسته و نه چندان درگیر واقعیتهای حاکم بر جامعه است. طبقهای غرق در روزمرگی که سپری شدن روز و شب ، به هر طریق ، برایش کافی است.
جامعۀ بهتر و بالنده تر و آزاد تر و دلباز تر، تغییر چندانی در روزمرگی زندگی پدر در خلوت اتاق کوچکش نمی دهد. پدر در انحصار مرور گذشته است . به فردا نمیاندیشد و دغدغۀ آن را ندارد.
« . . . مادر تمام زندگیاش
سجادهای ست گسترده
در آستان وحشت دوزخ
مادر همیشه در ته هر چیزی
دنبال جای پای معصیتی میگردد
و فکر می کند که باغچه را کفر یک گیاه
آلوده کردهاست
مادر تمام روز دعا میخواند
مادر گناهکار طبیعی ست
و فوت میکند به تمام گلها
وفوت میکند به تمام ماهیها
و فوت میکند به خودش
مادر در انتظار ظهور است
و بخششی که نازل خواهدشد . . . »
مادر، تمثیلی ازمردمان طبقۀ سنتی- مذهبی است . مردمان ساده و پاکدلی که خوبی را دوست دارند و دغدغۀ خوبتر شدن را میشناسند . مسئولیت خوبتر کردن را اما بر شانههای خود نمی خواهند که حسکنند . اصلاً باور ندارند که چنین مسئولیتی میتواند زمینی باشد و انسانی . مادر در انتظار منجی است او دعا میخواند . او فقط دعا میخواند . . .
« . . . برادرم به باغچه میگوید قبرستان
برادرم به اغتشاش علفها میخندد
و از جنازۀ ماهیها
که زیر پوست بیمار آب
به ذرههای فاسد تبدیل میشوند
شماره بر میدارد
برادرم به فلسفه معتاد است
برادرم شفای باغچه را
در انهدام باغچه میداند
او مست میکند
و مشت میزند به دیوار
و سعی میکند که بگوید
بسیار دردمند و خسته و مأیوس است
او ناامیدیاش را هم
مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش
همراه خود به کوچه و بازار می برد
و ناامیدیاش
آنقدر کوچک است که هر شب
در ازدحام میکده گم میشود . . . »
برادر، نمایندۀ نسل جوان گیج و سرگردان در بزنگاه پرتاب جامعۀ سنتی ایران به سوی تجدد و صنعتی شدن است. نسلی ناامید ، خسته و روشنفکرنما که هویت و معنای خودش را در هجوم ارزشهای غرب از دست داده است . جوانی که ارزشهای جامعۀ خودش را قبول ندارد و خاک باغچۀ خودی را ، میخواهد که مثل خمیری در قالبی به اصطلاح پیشرفته بریزد و رو بنایی دیگرگونه برای آن بسازد . برادر، به فکر باغچه نیست . به فکر عصیان خویش است . عصیان نسل خویش در برابر نیاکانش و در برابر زمانهاش و در برابر همۀ چیزهایی که باغچه را میسازند . برادر ، هرگز کاری برای باغچه نخواهدکرد.
« . . . و خواهرم که دوست گلها بود
و حرفهای سادۀ قلبش را
وقتی که مادر او را میزد
به جمع مهربان و ساکت آنها میبرد
و گاهگاه خانوادۀ ماهیها را
به آفتاب و شیرینی مهمان میکرد . . .
او خانهاش در آن سوی شهر است
او در میان خانۀ مصنوعیاش
با ماهیان قرمز مصنوعیاش
و زیر شاخههای درختان سیب مصنوعیاش
و در پناه عشق همسر مصنوعیاش
آوازهای مصنوعی میخواند
و بچههای طبیعی میسازد
او هروقت به دیدن ما میآید
و گوشههای دامنش از فقر باغچه آلوده میشود
حمام ادکلن میگیرد
او
هروقت به دیدن ما میآید آبستن است . . . »
خواهر ، جوان ساده و مهربانی است که سعی کرده زندگی سنتی و آرام خود را به گونهای تغییردهد. با یک مرد به اصطلاح امروزی ازدواجکرده ، به محلههای آن سوی شهر کوچ کرده و در متن یک زندگی مصنوعی و ماشینی ، سادگی پیشین را از یاد بردهاست . خواهر دغدغۀ باغچه را ندارد. اصلاً دغدغه ندارد. او تصویر زن ایرانی به ظاهر پیشرفتۀ آن روزهاست که از پیشرو بودن و به اجتماع پیوستن ، تنها به ظاهری مصنوعی بسنده کردهاست . حال آنکه سایۀ سنگین جامعۀ سنتی مرد سالار، هنوز و همچنان بر سرش باقی است: (او / هروقت به دیدن ما میآید آبستن است )
« . . . حیاط خانۀ ما تنهاست
حیاط خانۀ ما تنهاست
تمام روز
از پشت در صدای تکه تکه شدن میآید
و منفجرشدن
همسایههای ما همه در خاک باغچههایشان به جای گل
خمپاره و مسلسل میکارند
همسایههای ما همه بر روی حوضهای کاشیشان
سرپوش میگذارند
و حوضهای کاشی
بی آنکه خود بخواهند
انبارهای مخفی باروتند
و بچه های کوچک ماکیف های مدرسه شان را
از بمبهای کوچک
پرکردهاند
حیاط خانۀ ما گیج است . . . »
جامعه رو به انفجار است . دارد تکه پاره می شود . سرپوش گذاشتن بر روی حقیقت هیچ فایدهای ندارد. حقیقت را به قولی اگر با احترام از در وارد خانه نکنی ، از دیوار بالا میرود .
جامعه ، بیمار است. بی هویت است. سر درگم است . گیج است . . .
« . . . من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم . . . »
فروغ نگران است . نگران جامعه و نگران مردم .
« دست » ، از واژههای محبوب فروغ است. نگاهِ به نهایت زنانۀ او، از انسان، با دستهایش که مظهر قدرت و وسیلۀ نوازش است ، یاد میکند. « دست » ، در شعر فروغ ، مشخصترین عضو آدمی است :
« سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام و عطر و نور و نسیم
برفراز شب ها ساختهاند » ( تولدی دیگر )
« و در اندوه صدایی جان دادن
که به من می گوید : « دست هایت را دوست میدارم » ( تولدی دیگر )
« دیدم که در وزیدن دستانش
جسمیت وجودم تحلیل میرود » ( وصل )
« آن روز هم که دست های تو ویران شدند ، باد میآمد » ( ایمان بیاوریم به آغبز فصل سرد )
« شاید حقیقت آن دو دست جوان بود ،
آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد » ( ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد )
« دستهایم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد میدانم ، میدانم ، میدانم » ( تولدی دیگر )
فروغ نگران جامعه است و از بی تفاوتی مردم ( این همه دست ) میترسد . . .
« . . . من مثل دانش آموزی
که درس هندسهاش را
دیوانه وار دوست میدارد تنها هستم
و فکر میکنم که باغچه را میشود به بیمارستان برد
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
من فکر میکنم ...
و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است
و ذهن باغچه دارد آرام آرام
از خاطرات سبز تهی میشود . »
او در این دغدغه تنهاست. خیلی تنها. باور دارد که هنوز دیرنشده. که باغچه را میشود نجاتداد . که باید کاری کرد و قدمی برداشت . فروغ همیشه در اندیشۀ نجات زندگی است. در اندیشۀ تولدی دیگر . آغازی دیگر. و این اندیشه زیباست .
احمد رضا احمدی میگوید : « وزن خوب ، نثر خوب ، شعر خوب یا بد وجود ندارد . اندیشۀ خوب یا بد است که وجود دارد . »
اندیشۀ خوب فروغ فرخ زاد تا همیشه زنده خواهد ماند . « و بدین سان است که کسی میمیرد / و کسی میماند . »
فهرست منابع :
* دکتر بهروز جلالی ، فروغ فرخ زاد – جاودانه زیستن ، در اوج ماندن ، انتشارات مروارید ، تهران ، 1373
*بهنام باوند پور ، مجموعه ی آثار فروغ فرخ زاد ، نشر نیما ، آلمان ، 1381
*پوران فرخ زاد ، سفری در خط زمان ، نشر کتابسرای تندیس ، تهران ، 1383
*جلال خسروشاهی ، ادای دین به فروغ فرخ زاد ، انتشارات نگاه ، تهران ،1379
*دکتر سیروس شمیسا ، نگاهی به فروغ فرخ زاد ، انتشارات مروارید ، تهران ، 1371
*دکتر بهروز جلالی ، در غروبی ابدی ، انتشارات مروارید ، تهران ،1376
*ضیاء الدین طباطبایی ، فروغی دیگر ، نشر دنیای نو ، تهران ، 1375
*سیروس طاهباز ، زندگی و هنر فروغ فرخ زاد ، انتشارات زریاب ، تهران 1376
* بیژن اسدی پور ، دفتر هنر ، سال دوم ، شماره ی دوم ، ویژه ی فروغ فرخ زاد ، ایالات متحده امریکا ، 1372