بی تا ملکوتی
1388/10/12

بی تا ملکوتی
متولد 1352 تهران فارغ التحصیل رشته ی تئاتر (نمایشنامه نویسی) دانشکده ی هنر و معماری دانشگاه آزاد فعالیت در مطبوعات ایران به عنوان منتقد تئاتر از سال 1376 تا 1384 از سال 1372 شروع به نوشتن شعر و داستان کوتاه کرده و داستان ها و شعرهایش در مطبوعات ایران به چاپ رسیده است.
کتاب ها: مجموعه شعر "مسیح و زمزمه های دختر شاهنامه" سال 1376 مجموعه داستان کوتاه "تابوت خالی" سال 1382 یک داستان در مجموعه داستان "داستان امروز، نقد امروز" 1383 تالیف و گردآوری "اسطوره ی مهر" زندگی و فیلم های "سوسن تسلیمی" ترجمه چند شعرو داستان به انگلیسی ، فرانسه و اسپانیایی از جمله در کتاب "شعر زنان معاصر ایران" گردآوری شیما کلباسی 2009 رمان "مای نیم ایز لیلا" در دست چاپ
از سال 1384 از ایران به آمریکا مهاجرت کرده است.
دو شعر از بی تا ملکوتی :
شعر اول)
شب ، شرور و منگ ، منتظر بود . چون آن ماده روباه که به دنبال خورشید می دوید . من زنانگی ام رادر سبدی چوبی به تو سپردم آن زمان که چشم های خسته ات به دنبال خیال پری دریایی رود به شکار می رفت .
صبح ، سیاه و مست ، در عزای بچه ابر ، گریه می کرد . چون آوای گنگ آن ببر نر که نام نامفهومی را صدا می زد . تو دست هایت را در خانهء باستانی کولی ها جا گذاشتی جای جای خط نگاه ات روی خط کشی خیابان پانزدهم و دلتنگی تب آلود همه خاک های خیس ماه در رگ های خونی سینه بند کتانی ام کبود ...
جاودانگی ، جایی پشت سایهء اسب ها میان شرم کوچه ها ، و جواب تمامی رازهای جادویی بشر میان انگشتان خواب آلودت سفید .....
من دیگر از "فاوست" نمی ترسم زیرا زیر باران تمام شب های آوریل عاشقی مقابل مغازهء لباس عروسی آواز می خواند ....
بازنویسی 2 بامداد 23 می 2008، واشینگتن ، بی تا ... برای نیوشا
شعر دوم)
درخانه ام یک جفت چکمه کهنهء باربی کنار استخر خالی جا مانده است .
در اتاق ام رو به درختان چنارکوچهء "شهید محسنیان" دست های زن و مرد توی نقاشی از هم جدا مانده اند .
در شهرام پاهای فرسودهء شاهی است که در باغ خاکستری کاخ نیاوران سرسرهء کبوترهای چاق شده است .
مرد رویازده ای است که در آغوش دخترکان نارنجی پاساژ اکباتان گم شده است .
در سرزمین ام رودی است که به گلوی تو می ریزد .
پسرکی با لب های قرمز خواب آلود و موهای فرفری است که هرعصرخستهء جمعه برای "لوسی می" نامه های عاشقانه می نویسد .
در محله ی کودکی ام هر بوتهء یاس امین الدوله بوی دست های خط خطی بچگی تو را می دهد .
من او را روزی درامواج نامرئی موج کوتاه کوچه های خلوت در صدای نامفهوم رادیوی آن تبعیدی بی گناه در کافه های تارشهر کولی در پچپچه های درگوشی فواحش موبور در بهار خونین پراگ درهراس بی رحم حاملگی ودرلکه های بنفش روی ملافه ها خواهم یافت .
من تو را شبی در شورش های آوازخوان سرزمین ام خواهم بوسید .
برای نیوشا بی تا بامداد 14 سپتامبر 2008
|