سیلویا پلات / به کوشش مه ناز یوسفی
1388/8/17

سیلویا پلات در سال (۱۹۳۲) در ماساچوست آمریکا به دنیا آمد. هشت ساله بود که پدرش - که بسیار ستایش میکردش - را از دست داد. او در دانشگاه اسمیت به تحصیل پرداخت و با نمراتی درخشان از آنجا فارغالتحصیل شد.او در سال (۱۹۵۳) با بلعیدن ۵۰ قرص خواب برای اولین بار اقدام به خودکشی میکند ولی زنده میماند و تحت درمان قرار میگیرد.در سالهای بعد، او با استفاده از یک بورس تحصیلی به بریتانیا رفت. در دانشگاه کمبریج با تد هیوز شاعر بلندپایهٔ انگلیسی آشنا شد. ایشان در ژوئن سال ۱۹۵۶ ازدواج کردند.اولین فرزند این زوج در آوریل (۱۹۶۰) و دومین فرزندشان در ژانویه (۱۹۶۲) به دنیا آمدند. در این دوران پلات تفاوت میان روشنفکر بودن، همسر بودن، و مادر بودن را درک میکند. وی در پاییز (۱۹۶۲) از تد هیوز جدا میشود. وی بیشتر شهرت خویش را وامدار اشعارش است. علاوه بر اشعار، کتاب «حباب شیشه» که اثری شبهزندگینامهای است که بر مبنای حیات خودش و کشمکشهایش با بیماری افسردگی، نوشته شده است .این کتاب با ترجمه ی گلی امامی بوسیله ی نشر باغ نو در تابستان 1384 در تهران به چاپ رسید.
مجموعه آثار پلات عبارت اند از :
کلوسوس و اشعار دیگر (۱۹۶۰) /غزال (۱۹۶۵) /گذر از آب (۱۹۷۱) /درختان زمستانی (۱۹۷۲) /مجموعه اشعار (۱۹۸۱)
سیلویا پلات سرانجام در فوریه ۱۹۶۳ با گاز خودکشی کرد.
منبع: ویکی پدیا
برگردان : مه ناز یوسفی
لاله ها
لاله ها بیش از حد تحریک پذیرند
اینجا زمستان است
نگاه کن که چقدر همه چیز سفید است
چقدرآرام
چقدر برفی
من در حال ِ فراگیری ِ آرامشم
با وجود خودم در آرامش دراز می کشم
همانگونه که نور می آرامد بر این دیوارهای ِ سفید
این تختخواب
این دست ها .
من هیچکسم
هیچ کاری با این هیاهو و همهمه ندارم
من نامم را
و روز تعویض لباسم را به پرستاران سپرده ام
و تاریخچه ام را به تکنسین های ِ بیهوشی
و اندامم را به جراحان.
سرم را بین ِ بالش و لبه ی ملحفه تکیه داده اند
شبیه به چشمی میان ِ دو پلک سفید که بسته نخواهد شد
مردمک ِ ابله!
مجبور است همه چیز را در خود بگیرد.
پرستاران می گذرند و می گذرند
آنها هیچ مزاحمتی ندارند
آنها چون سرزمینهای فریب خورده در کلاه های سفیدشان ،
عبور می کنند و می گذرند
با دستهایشان کار می کنند
هر کدام درست شبیه به آن یکی
و شرح ِ تعدادشان در آنجا ، غیر ممکن است.
بدنم همچون سنگریزه ایست برایشان
همچون آب مراقبش هستند
مراقبت از سنگ ریزه ها حتما لبریزشان می کند
باید به آرامی از صافی عبورشان داد.
مرا با سوزنهای براقشان به بی حسی می برند
مرا به خواب می برند
هم اکنون خودم را از دست می دهم
من بیماری هستم با چمدان ِ مسافرتی...
جعبه ی شبانه روزی ام که چرمین و محفوظ است،
همچون جعبه ی سیاهی از قرص هاست.
همسر و کودکم در عکس خانوادگی لبخند می زنند
لبخندشان به پوستم نفوذ می کند
دامهای ی کوچک ِ خندان...
گذاشته ام که چیزها بلغزند و بروند
یک قایق ِ باری ِ سی ساله
لجوجانه خودش را به اسم و آدرسم حلق آویز می کند
آنها مرا از تعلقات ِ عاشقانه ام جارو می کشند
وحشت زده و برهنه
بر یک ارابه ی پلاستیکی از بالش های سبز
نگاه انداخته ام به سرویس چای ام
به گنجه ی لباس ِ کتان و کتابهایم
به سینکی که در دید ِ من است
و آبی که از سرم گذشت
هم اکنون من راهبه ای تارک دنیا هستم
و هرگز چنین اصیل و پاک نبوده ام.
من هیچ گلی نخواستم
من تنها می خواستم
با ظهور دستهای خالی ام دراز بکشم
و کاملا تهی شوم
چقدر آزادانه است!
نمی توانید حتی نظر بدهید که چقدر آزادانه...
این آرامش آنقدر بزرگ است که گنگتان می کند
و از شما چیزی نمی پرسد
از کارت شناسایی تان
و از هرچیز ِ ناچیز...
این همان چیزیست که نزدیک به مردن است
سر آخر
آنها را حدس زدم
که دهانشان را بر آن می بندند
مانند لوحی از آیین عشاﺀ ربانی.
لاله ها در وهله ی اول بیش از حد سرخند
و این جریحه دارم می کند
حتی در میان کاغذ – کادو ها
می توانستم نفس زدنشان را بشنوم
به روشنی
در میان قنداقهای ِ سفیدشان
همانند کودکی ترسناک
سرخیشان با جراحتم حرف می زند
اینکه در رابطه با همند
آنها زیرک اند :
شناور به نظر می رسند اگرچه زیر باری خمم می کنند
مرا با زبان تندشان،
و تغییر رنگشان عصبی می کنند
یک دو جین سرب سرخ قلاب می اندازد دور گردنم
هیچ کس پیش از این مرا ندیده بود
هم اکنون دیده می شوم
لاله ها به سمت من می چرخند
و به سمت پنجره ی پشت سرم
جایی که روزی یکبار،
نور به آرامی گسترش می یافت
و به آرامی باریک می شد
و من خودم را می بینم
هموار...
مضحک...
سایه ای چون کاغذهای پاره پاره...
میان چشم آفتاب و چشمان لاله ها
و من هیچ چهره ای ندارم
خواسته ام که صورتم را محو کنم
لاله های زنده اکسیژنم را می خورند
پیش از آنکه آنها بیایند ،نسیم به اندازه ی کافی آرام بود
می رفت و می آمد
نفس به نفس
بدون هیچ گونه هیاهو
سپس لاله ها آن را سرشار کردند
همچون قیل و قالی گوش خراش.
هم اکنون هوا گره می خورد
و همچون رودی به دور آنها ،خلاف جریان، چرخ می زند
گره می خورد و چرخ می زند
به دور توربین مغروقی که دچار زنگاری سرخ است.
آنها توجهم را جلب می کنند
توجهم را که شادمان بود
سرگرم و در آسایش
بی آنکه خودش را سرسپرده و خسته کند
و این حصار ها که وانمود به گرم کردن خودشان می کنند
بهتر است که لاله ها همچون حیوانات خطرناک،
پشت میله ها بمانند
آنها گشوده می شوند
مانند دهان نوعی از گربه های بزرگ آفریقایی
من از قلبم آگاهم:
که باز و بسته می شود
جام شکوفه های قرمزش
از عشق من کنار می رود
آبی را که من می چشم گرم و شور است
همچون دریا
و از سرزمینی دور می آید
همچون سلامتی.
|