هالینا پوشویاتوسکا / به کوشش محسن عمادی و مینو مهر آذر
1388/8/17

هالينا پوشوياتوسکا (۱۹۳۵-۱۹۶۷) پديدهی غريبی بود: هم شاعری شگفت و هم زنی متفاوت . در لهستان شعرهايش بس محبوب است. او هر نشانهی شرم را رها میکند و در آستانهی شدت و درد تماسش با معجزهي تن می ايستد. در آستانهی درد و حضور تنی که فانیاست که تن اوست.
هالينا فلسفه خواند. تز دکترايش را درباب مبانی اخلاق در فعاليتهای مارتين لوتر کينگ نوشت. و در سی و دو سالگی بر اثر بيماری قلبی درگذشت. دکترها توصيه کرده بودند که از هرگونه هيجان و سفر بپرهيزد ولی اگر به حضور توامان عشق و مرگ در شعر او نگاه کنيم، درمییابيم که او نمی توانست به قول و قرارش با پزشکان وفادار باشد.
دستهای تو
گرمایشان بینام است
گرمای تو هم.
هیچکس روی درختان اسم نمیگذارد
من هنوز به درختی برنخوردهام
که اسمش سیبل باشد
یا درختی که اسمش جودیت باشد
یا درختی به اسم سالومه.
نشنیدهام که کسی
نام گلی را بپرسد
بینام از خاک میرویند
و فروتن
مثل گرمای
دستهای تو.
سرما
چرا در شهر سانتیاگو
پسرها لبخند میزنند
و درختان با مهربانی
به من خوشآمد میگویند؟
چرا در شهر سانتیاگو
خیابانها به آسمان میپرند
و خورشید در پنجرههای گشوده زندگی میکند؟
چرا در شهر سانتیاگو
باد موهایم را
با دستهای گرمش شانه میزند
و گاه لمس میکند
گونه و لبم را؟
چرا شهر سانتیاگو
مثل پروانهی وحشتزدهای
از من میگریزد؟
در دل شهرهای ناشناس یخ میزنم.
حقیقت
دستم را دراز میکنم
در آرزوی لمس،
به سیمی مسی بر میخورم
که جریان برق را در خود میبرد
تکهتکه میبارم
مثل خاکستر،
فرو میریزم
فیزیک، حقیقت را میگوید
کتاب مقدس، حقیقت را میگوید
عشق، حقیقت را میگوید
و حقیقت، رنج است.
میان کلمات و پروانهها
نازنین،
میان کلمات و پروانهها
برایت خواهم رقصید
از درختان
برایت شاخهی نوری خواهم چید
و جادهای را
که باران و ماه نقرهپوشش کردهاند
چون عروسکی که کودک به دهان میبرد
چیزی به تو نخواهم گفت
که گوشهایت به کار شنیدن کلمات اسیرم نمیآیند
ولی درمرزهای لبخندت
وحشی از شور
سر خواهم خورد
و خموشانه بر پاهایت دراز خواهم کشید
حالا خم شو!
چه قدر طلا و چه نزدیک...
جدایی
نمی دانم چگونه با کلمات بیانش کنم
برای هیچچیز غم نمیخورم با کلمات
مگر با دستها
که هوا را در حصار خود میگیرند
مگر با خون
که در آنها جاری میشود
تو در نبض من زندگی میکنی
که قدمرو میرود
و بر میگردد
تا همیشه به یادآورد
در من طالع میشوی
در اعماق
و هر نفسی
که یخ میزند
با من میگوید
تو هستی و مرا دوباره ترک کردهای. |