سه شعر از سهیلا میرزایی
1388/8/17

قدری که از مثلث افتاده باشد
روزهایی که در قلب ام قاب شده اند
با قدم های چارگوش
و ماه که بی قرار می شود
پشت پنجره ام بایستد
چشمم در کمین یک رویای آبی
آب نمی خورد
نام ات روی عجیب جان گرفته باشد
رازهایی از خواب های بی در و پیکر
پرت
پاهایی که روی بالش ام از پا افتاده باشند
دود سیگار چندش کلمه است
چندش قامت
که ولنگاری عقربه ها را روی صورت ام ترسیم کرده باشد
چه هراسی
اگر عقل گام بلندش را بردارد
و راوی زل بزند
به قرار قلب
به صدای قدم هایی که راه می روند از روی من
رأس کدام مربع بود که سه گوش روی قدرم نخ نما شدی
تولدت مبارک!
چرا وقت مرطوب می شود
وقتی نبض تند تر می زند
این عادت سالانه است لابد
که پوست از وحشت آن ترک بر می دارد
لحظه های مرطوب
از تلخیص من آمده اند
حوصله ام در تصنیف دلکش
جاخوش کرده است
ـ کمی دورتر بنشین، در جانِ برهنه ات چمباتمه بزن ـ
با خواب تاب بر می دارم
تب کودکی دوان دوان دور شد
جوانی در رویاهای رونده
در قله
چهل تکه شده است
ـ تکه برداری از ماجرای جوانی به روایتِ لکنت همچنان ادامه دارد ـ
حتی اگر هیچ جنینی میل خانه کردن در جان مرا هم نداشته باشد
اما من
به خونِ مرتب ام دلخوش می کنم
می ماند این هایِ حاضر
که به تکرار عجیبی دل باخته است
و این وقتِ دقیق
که با خاک آب می شود
باید که سوهای گم را رو کنم
باید به شناسایی سیب بروم
شاید با دیدن روی سرخ ام
از تصرف خواب هایم صرف نظر کنی!
شعری از مجموعه شعر « میچکا غیرقانونی می خواند »:
زنی شبیه ذوزنقه ام
تکثیر و هی تکثیر می شوم
گوشه ایم در پنهان کاری های تو پناه می گیرد
گوشه ی دیگر از لاس شبانه باز می گردد
گوشه ای هم گوشه گیری می کند
هی می خواهد بگوید بیهوده ام بیهوده ای
گوشه ی دیگرم قاه قاه می خندد
و می گوید: بی خیالِ همه
گوشه ی دیگر کمی آنطرف تر
راست ایستاده است و هی می گوید:
دیر است زود باش
و من هول هول می بلعم
همه چیز را می بلعم
گوشه هایم که سخت شبیهِ من هستند
همیشه هم گوشه های ذوزنقه نیستند
گاهی به مربع می مانم
و در آن چهارتاق خفه می شوم
گوشه هایم که به جانِ هم می افتند
قی می کنم
و برای ناتوانی ام دل ام می لرزد!
|