بهزاد خواجات
1388/6/31

«...معدودند شاعرههايي كه با درك موقعيت ويژهي خود توانسته باشند خود را و موقعيت خود را در دل جامعه به درستي ارزيابي كنند و ماوقع اين شناسايي و معرفت را به اندام شعر خود تسري دهند…»
شعـر مؤنـث
چرا بايد در جريانشناسي شعر امروز، يك فصل به شعر مؤنث اختصاص يابد و نه به شعر مذكر؟ آيا اين اعاده حقي نيست كه در طول تاريخ كشور ما ـ به ويژه ـ از زنان ناديده گرفته شده است؟ من چنين فكر نميكنم و اعتقاد دارم كه روحيهي زنانه ميتواند براي هر شعري مؤلفهساز و بسترساز تلقي شو د و از قضا همان ظلم تاريخي خو د انگيزهاي است كه زن بخواهد «گونهاي ديگر» شعر بسرايد و عرصهي شعر را به عرصهي نبردي عيني و مادي سوق دهد، چه از حيث معنايي و چه از حيث ريختاري شعر. البته اين بدان معنا نيست كه در شعر تمام زنان اين استراتژي مشهود و قابل لمس باشد، بلكه معدودند شاعرههايي كه با درك موقعيت ويژهي خود توانسته باشند خود را و موقعيت خود را در دل جامعه به درستي ارزيابي كنند و ماوقع اين شناسايي و معرفت را به اندام شعر خود تسري دهند.
به نظر ميآيد كه تا پيش از مشروطه، شرايط تاريخي هرگز اجازه نمي داده است كه زن به عنوان يك انسان صاحب اختيار و ذيشعور و در ضمن داراي احساسات فردي و نوعي، از خود و حالات شخصياش سخن بگويد. زن سنتي، زني است كه اولين وظيفهاش تدبير منزل است و پرداختن به مرد و بچههايش و با چنين تفكري او چگونه ميتواند اصلاً دربارهي اجتماع و اركان آن درك درستي داشته باشد وقتي كه در چهار ديواري خانهاش نشسته و دنياي شلوغ درحال گذر است؟ آيا اين دليل خوبي نيست كه به اكثر شاعران زن و شعرهاي آنان ذهنيتي احساساتي و رمانتيك بدهد، آن هم در ابتداييترين شكل خود؟ وقتي كه يك خندهي نابجا و حرف نانسنجيده بتواند گذشته و حال و آيندهي زني را تحت الشعاع مرد- مستي يك جامعه قرار دهد، ديگر از مافيالضمير گفتن و از عشق و حالات آن سرودن كه جاي خود دارد.
«راستش را بخواهيد من در شعر بانوان اين مملكت آنچه در اولين برخورد ديدهام نوعي انفعال، سرخوردگي، اعتراض و دست و پا زدني در همين حيطه بوده كه طبيعي هم هست. وقتي خط و مرزهايي بخواهند سهم كسي را از جهان به حداقل برسانند، اين «كس» چه بسا بر نتابد و براي تعريف خودش برنامههايي ترتيب دهد. حال اگر اين شاعر معترض در دايرهي معنايي با اين واقعيت خشن رو به رو شود و آنها را مورد مؤاخذه قرار دهد، يك راه را انتخاب كرده و اگر با منطق ستيزي زباني در پي تخريب هر گونه نشانهي ارتباطي برآيد تا مثلاً با اضمحلال قانون زباني به قانون بيروني هم اعتراض كرده باشد، راهي ديگر برگزيده. اما نه راه اول و نه راه دوم به گمانم هيچ قطعيت مشروعي نداشته باشد، چون در برخورد نخست شعر عملهي مفهوم و وسيله ميشود و در برخورد دوم آشفتگي و عصبيت مقابله، شاعر را از تدوين خود و جمع و جور كردن كرانههايش باز ميدارد.»(1)
البته اين يك سوي ماجراست. اگر بپذيريم كه هر كتاب شعر نو، شرح يك تاريخ سري است، شعر يك زن، چه بسا بتواند اهميتي مضاعف پيدا كند و با نگاهي ديگرگون به روزگار و زمانه، به آيندگان چشمي نافذتر ببخشد، سندي عاطفي از نيمهاي ديگر كه ما پيوسته نخواستهايم آن را ببينيم. و به راستي براي بررسي شعر يك دوران، چه چيز از ساز و كار و بستر آفرينش آن، يعني جامعه و اركان جامعه مهمتر مينمايد؟
«بدين ترتيب زنان شاعر از دريچهاي ديگر و مكمل، به زندگي و تاريخ مينگرند، آن را رقم ميزنند، به كليت واقعيتها ميافزايند و حقيقت موجود را شكل ميدهند. تقسيمبندي شاعران به مرد و زن البته يك تقسيمبندي عرضي است اما از آن جا كه شعر ميتواند نمايندة روح و ذات و ذهن و زمان و زبان شاعر و فضايي كه در آن زندگي ميكند باشد، شعر شاعران زن نيز چنين منظوري را جدا از شعر شاعران مرد و به عنوان پارهاي از واقعيت برميآورد، خاصه كه در تاريخ ادبيات ايران هميشه سهم آنان ناديده گرفته شده يا در ساية شعر شاعران مرد ماند ه است و حتي شاعران زن نيز در طول تاريخ بيشتر به هيأتي مردانه و با صدايي مردانه به ميدان آمده و هويتي مجزا و مستقل از خود نشان ندادهاند، در حالي كه بررسي كار متأخران ميتواند كوشش براي نقش چنين هويتي باشد.»(2)
چنين به نظر ميآيد كه وقتي پاي احساس و بيان احساس در ميان باشد، زن به دليل ويژگيهاي خاص عاطفي و رواني، حرف بيشتري براي گفتن داشته باشد اما مسئله اين است كه گاه شعر زمانه در چنبرهها و نُه توهاي تاريخي و سنتي يك جامعه آن قدر پيچ و تاب ميگيرد كه يا از روح زنانه تهي ميشود و يا شكل طبيعي خود را از دست ميدهد. زن، مادر است و مادر زايندهي زندگي، چنين جايگاهي به راستي براي اين كه كسي شعر بگويد و شعري ماندگار، آيا جايگاه مناسبي نيست؟ من گمان ميكنم كه باشد.
*****
گفتيم كه زنان شعر امروز را بايد از مشروطه به اين سو جست و جو كرد و البته بديهي است كه كار آنان به سياق «ميانگين شعر دوران» باشد و كمتر ويژگيهاي زنانه در آنها نمود پيدا كند. معروفترين اين دسته، پروين اعتصامي است، شاعري با نازكبنديهاي شاعرانه كه گرچه عناصر معنايي شعرش كمابيش نشانههايي از روح زنانهي شاعر ميدهد اما حتي اين عناصر نيز در بافت و بيان سنتي (به روال سبك خراساني و عراقي) ساز و كار ميگيرد و گاه خواننده فراموش ميكند كه گويندهي اين اشعار يك زن است. از اين جملهاند: شمس كسمايي، مهين اسكندري، ماهرخ پورزينال، پروين دولتآبادي و ...
در دههي چهل شعر زنان ايران در تنهي شعر امروز به فرازهاي جديدي راه پيدا ميكند و چاپ كتابهاي آنان نسبتاً افزوني ميگيرد. مريم ساوجي، مهرنوش شريعت پناهي، مينا دستغيب، طاهره صفارزاده، ليلا كسري، هما ميرافشار و مهوش نبوي از نامهاي مطرح محسوب ميشوند و از اين ميان مينا دستغيب و طاهره صفارزاده مطرحتر و البته پيشتاز همهي آنان فروغ فرخزاد است كه از او بيشتر خواهيم گفت.
شعر دستغيب بيشتر مديون سادگي زبان و تعابير است و مايههايي از نمادگرايي دارد، با زباني كه از زبان جاري شعر آن دهه تبعيت ميكند:
افسوس، شب / از امتداد علفهاي هرزه ميگذرد / و من به آن كافة هميشگي برگشتهام / خواب خود را دريغ كرد / تا ماهيان طلايي را / در كسوت ستاره ببينم و بعد ساعت ماند و ديگر هيچ / جايت كجاست / حالا كه دست من
از امتداد شانه / سوي بلندترين ظهر / سوي كاملترين ظهر / ميرويد ...
(مينا دستغيب، ماه دركاريز)
به نظر ميرسد كه شعر صفارزاده آن قدر مسئلهي مهم در خود دارد كه ديگر ضرورتي براي بيان مسائل زنانه نمييابد. شايد بتوان فروغ و صفارزاده را مدرنترين شاعران دههي چهل به شمار آورد چرا كه هم مظاهر زندگي مدرن (با تمام زير و بمهايش) در شعر آنان شدت حضور دارد و هم نوع برخورد با اين عناصر، امروزي تر و متفكرانهتر است اما همانقدر كه فروغ احساسگراست صفارزاده تعقلگراست. البته نبايد اشتباه كرد، شعر صفارزاده ـ از قضا ـ سخت خسته از مدرنيته و عقل مدرن به نظر ميآيد اما او به راستي از كدام منظر و بر كدام سكو، رأي به نفي اين عقل هيچ در هيچ و اين مدرنيتهي پيچ در پيچ ميدهد؟ شعر صفارزاده سرشار از تعقل است و اين قابل كتمان نيست:
بدون مرخصي ساليانه / بدون قهوهي ساعت ده صبح / بدون رئيس دارم به فصلها برميگردم / هنوز همان چهار تا هستند/علفها هنوز از سبزينهشان ميخورند / باد پر از گذر نيزهست/زنبقها بيتلوار ميلرزند / امروز به سردردم قول داده بودم يكي دو تا آسپرين بخرم
هنوز وقت دارم / فردا بعد از ظهر هم مال من است ...
(طنين در دلتا، ص 76)
در دههي پنجاه نيز زنان ديگري به جمع شاعران شعر امروز اضافه ميشوند، نامهايي چون: مينا اسدي، فرشته جهانباني، شهين حنانه، مهين خديوي، كبري سعيدي (شهرزاد)، بتول عزيزپور، همايونتاج طباطبايي، پوران فرخزاد، ژيلا و مهوش مساعد، ويدا كريمي، ميمنت ميرصادقي، فيروزه ميرزايي، فروغ ميلاني، پرتو نوري علاء و صفورا نيري. از اين ميان مينا اسدي، بتول عزيزپور و ژيلا مساعد حضور پررنگتري نشان ميدهند:
مردي كه ميگريست، نميدانست/در مرگ يك كبوتر بيآزار/خورشيد، جامة سياه نميپوشد
(مينا اسدي، چه كسي سنگ مياندازد)
از آشفتگي ميآيم / كه بيرقم رنگين است / باد را ديدي / با زبان بريده؟/دو زنگوله / به پلكهايم ميآويزم / تا شب در مردمكهاي من/خواب ليلي نبيند / و خون / در شكاف استخوانهايم / رها از ريختن گردد/هميشه باران گيسوي مرا خيس نميكند / و دستي كه/ چشمهاي مرا ببندد /هميشه پير است...
(بتول عزيزپور، خواب ليلي)
من بانوي اشياء بيمصرفم / جماداتي كه هميشه در خوابند/و بيهودگي بر لبة نرم هستيشان / لرزان/من بانوي گياهاني هستم / كه مردهاند/و كودكانم الياف نازك ذهنم را / ميمكند تا باشند ....
(ژيلا مساعد، غزالان چالاك خاطره)
از سال 1357 تا امروز نيز زنان شاعر با درك موقعيتهاي جديد و به نسبت هوش و پيگيري جريانهاي تازه به تازهي شعر امروز پيوسته حضور جدي خود را حفظ كرده و ادامه دادهاند. زنان شاعر اين مقطع زماني عبارتند از: ندا ابكاري، بنفشه و خاطره حجازي، زهره خالقي، گيتي خوشدل، فرشته ساري، ناهيد كبيري، مرسده لساني، نسرين جافري، پروين جزايري، فهيمه غنينژاد، عشرت قهرمان، صديقه وسهقي، فريبا مقدم، پروانه ميلاني، فاطمه راكعي، سپيده ساماني، مهرنوش قربانعلي، سپيده كاشاني، نازنين نظام شهيدي، پگاه احمدي، رزا جمالي، آذر كياني، شيوا ارسطويي، آفاق شوهاني، بهاره رضايي، روجا چمنكار، گراناز موسوي، منيره پرورش و...
در پايان بلنديهاي جهان / آه است / معشوقهاي هراسان و / نيزار/يك دم نگاه ميكنيم: / پرده فرو ميافتد / و مترسك ميرود ....
(ندا ابكاري، از راه سايهها)
آه / تن لرزان دختران نابالغم را / چگونه به ياد بياورم/و زبان پيرمردي را / ته حلقم حس نكنم؟/گويي من بودم / كه در يك شب سرد تهيدستي/همة ايشان را از سر وا كردهام/من به جاي همة آنها گفتهام: / «بله، آري، حتماً»/تا بتركند و كرههاي نر نژاده بزايند/و خون آنان چرك ورد و جادو را/از زير ناخنهاي پيرزن جنگير بسترد ....
(خاطره حجازي، اندوه زن بودن)
ما تنها ميزبان مهتابيم / نه روزي كه در نقش ديگرش تابيد/آه، زني كه روز با نام تو / بر بام ميگذرد!/دستهاي زرينت بايد سرزميني ديگر را/ نشانه رود/ما ميزبان آن ماهيم / كه ديري است برنميتابد/بانو! / ماه را دوباره روشن كن ...
(نازنين نظام شهيدي، ماه را دوباره روشن كن)
جزيرهاي قوه فام و پهنة دريا / نگاه كه ميكني/جزيره غرقه ميشود و / پاسخی نميماند/جز سبزي دريا / در چشمانم ...
(فرشته ساري، پژواك سكوت)
*****
نميتوان از شعر مؤنث گفت و از فروغ فرخزاد به سادگي گذشت. بدون شك فروغ عصارهي زنان ايراني در عرصهي شعر نوست كه شعرش هم به احساسات زنانه توجه دارد و هم به فضاهاي مدرن و روشنفكرانه و همين تلفيق است كه او را در ميان شاعران معاصر منحصر به فرد نشان ميدهد. البته خصلتهاي احساسي شعر فروغ در سه كتاب اولش يعني اسير، عصيان و ديوار بسيار سطحي و ابتدايي است، گويي كه او مشكل زن ايراني و نابرابري او با مردان را تنها در موازنههاي جنس رديابي ميكند و سطح زندگي اجازه نميدهد كه با نگاهي مجهزتر و بناچار عميقتر به اين معضل توجه نشان دهد. در حقيقت او درد را تشخيص داده اما در تشريح آن زاويهي بدي را انتخاب ميكند، البته نه اينكه بدين زاويه نبايد پرداخت، خير، اما انگشتگذاري فروغ بر نقطهاي است كه در جامعهي سنتي ما بسيار حساس و شائبه برانگيز است و علاوه بر اين عصيان او نه فقط در برابر جامعه كه گويي در برابر تمام آفرينش است:
من به مردي وفا نمـودم و او
پشت پـا زد به عشـق و اميـدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غير از آن دل كه مفت بخشيدم
(برگزيده اشعار، ص 27)
راضي مشو كـه بندة ناچيــزي
عاصي شود به غير تو روي آرد
راضي مشو كه سيل سرشكش را
در پاي جـام بـاده فـرو بارد
(برگزيده اشعار، ص 36)
«آنچه زن ايراني، بيبند و باري قلمداد ميكند در جوامع ديگر بطور متفاوتي تعريف ميشود، زيرا جامعه ايراني با توجه به فرهنگ تركيبي آن كه تلفيقي از مذهب و قوميت است، در داوري درباره گناه نگرش ويژهاي دارد. اين نگرش فراتر از مرزهاي آزمونهاي شخصي و فردي است و ريشه در ناخودآگاهي تباري زنان ايراني دارد. در شعر فرخزاد، گزش موذيانه وجدان به ناخودآگاهي تباري او باز ميگردد. از همينروي وجدان فروغ، در شعر او، رفتارش را گناه ميداند. اما بدون شرم يا پردهپوشي بيان ميكند، اين جدال يك سويه فروغ فرخزاد با ناخودآگاهي تباري اوست.» (3)
اما فروغ، به زودي خود را آسيبشناسي ميكند و با مجموعهي «تولدي ديگر» از اين رمانتيسيسم بيمايه و سطحي دور ميشود و مسائل جديتر زندگي را به درون ميكشد، او ميگويد: «فكر ميكنم كسي كه كار هنري ميكند بايد اول خودش را بسازد و كامل كند، بعد از خودش بيرون بيايد و به خودش مثل يك واحد از هستي و وجود نگاه كند تا بتواند به تمام دريافتها، فكرها و حسهايش يك حالت عموميت ببخشد .... من پناه بردن به اتاق در بسته و نگاه كردن به درون را در چنين شرايطي قبول ندارم. من ميگويم دنياي مجرد آدم بايد نتيجهي گشتن و تماشا كردن و تماس هميشگي با دنياي خارجي باشد، آدم بايد نگاه كند تا ببيند و بتواند انتخاب كند، وقتي آدم دنياي خودش را درميان مردم و در ته زندگي پيدا كرد، آن وقت ميتوان آن را هميشه همراه خودش داشته باشد و در داخل آن دنيا، با خارج تماس بگيرد .....
شاعر بودن يعني انسان بودن، بعضيها را ميشناسم كه رفتار روزانهشان هيچ ربطي به شعرشان ندارد، يعني فقط وقت شعر گفتن شاعر هستند، بعد تمام ميشود و دو مرتبه ميشوند يك آدم حريص شكموي ظالم تنگفكر بدبخت حسود و حقير، خب من حرفهاي اين آدم را قبول ندارم ..... من از آن آدمهايي نيستم كه وقتي ميبينم سر يك نفر به سنگ ميخورد و ميشكند نتيجه بگيرم كه نبايد به طرف سنگ رفت، من تا سر خودم نشكند معني سنگ را نميفهمم، ميخواهم بگويم كه حتي بعد از خواندن اشعار نيما هم من شعرهاي بد خيلي زياد گفتهام، من احتياج داشتم به اينكه در خودم رشد كنم و اين رشد زمان ميخواست و ميخواهد. با قرصهاي ويتامين نميشود يك مرتبه قد كشيد .... «ديوار» و «عصيان» در واقع دست و پا زدني مأيوسانه در ميان دو مرحلهي زندگي است، آخرين نفس زدنهاي پيش از يك نوع رهايي است. در جواني احساسات ريشههاي سستي دارند، فقط جذبهشان بيشتر است. اگر بعداً به وسيلهي فكر رهبري نشوند يا نتيجهي تفكر نباشند، خشك ميشوند و تمام ميشوند.»(4)
و فروغ در «تولدي ديگر» به اين رهايي و آيين همبسته ديدن جهان و جهانيان و آدميان به خوبي واصل ميشود:
دستهايم را در باغچه ميكارم / سبز خواهم شد، ميدانم، ميدانم، ميدانم/و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم / تخم خواهند گذاشت/گوشواري به دو گوشم ميآويزم / از دو گيلاس سرخ همزاد/و به ناخنهايم برگ گل كوكب ميچسبانم....
(تولدي ديگر، ص 167)
اين آميختگي با طبيعت و جهان چيزي نيست كه به سادگي عايد كسي شود، فرسايش جان ميخواهد و سايش تن كه بتواني به درون ذات اشياء حلول كني و از دهان آنها سخن بگويي، ديدن با هزار چشم پنهان و آنگاه اين ديدنها را آنقدر آرام و رام كني كه در كلمه بنشينند و خوانندهات را جادو كند.
«فروغ در اشعارش گرايش ژرف به طبيعت دارد. گويي فرديت او در طبيعت ميپراكند. سپس اين جامعه را در درون خود فرو ميبرد. او شاعري طبيعتگراست و آن را در خور ستايش ميداند. اشياء و پديدههاي خارج از ذهن فروغ داراي روح و تفكر ميباشند كه در درون شاعر جوان كانوني شدهاند.» ( 5)
اين نگاه تازه زباني تازه ميطلبد، زباني ساده اما ژرف، صميمي اما غني. «فرايند شكلگيري و تشخيص زبان شعري فروغ، تابع فرايند خوديابي وي و ناشي از ويژگي نگرش و صناعت شعري اوست. بنابراين تشخيص زباني فروغ، بخشي فراهم آمده از اشياء و اجزايي است كه به دنياي شخص شاعر وابسته است و بخش ديگر، حاصل طرز و كار و رفتار خاصي كه او با زبان در پيش ميگيرد. فروغ در اغلب شعرهاي «تولدي ديگر» براي يافتن تكه تكههاي «خود» به ذهن خويش باز ميگردد و با فراخواني و فراهم آوردن آن پارهها، هر از گاه به كشف اشياء و اجزايي توفيق مييابد كه هر چند روزمره و معمولياند ولي در پيوند با هستي او، تبديل به اشياء شخصي و ويژهاي ميشوند كه هم افشاگر دنياي خاص شاعر هستند و هم آشكاركنندة بخشي از تشخص زباني او.»(6)
تكيهگاه عاطفي فروغ كه بيم زوال را در او تسكين ميدهد، تا پيش از تولدي ديگر «عشق» است، عشق با تمام تلخيها و شاديهايش، اما اين عشق چون از مشربي اصيل سيراب نميشود و درگير ظاهر و نماست، نميتواند ناجي او باشد، پس او از اين تنها تكيهگاه ميگريزد و سر به ديوار يأس ميكوبد:
اي سينـه در حرارت سوزان خـود بسـوز
ديگر سراغ شعلههاي آتش ز من مگير
ميخواستم كه شعله شوم، سـركـشي كنم
مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسيـر
(گزينه اشعار، ص 22)
فروغ از اين عشقهاي نفريني ميگريزد و تنها مأمني كه در اين گريز مييابد، كودكي و معصوميتها و جهان شيرين كودكي است، يعني شخصيتي كه تا آخرين شعرهاي او به عنوان پرسوناژي غالب رخنمايي ميكند. اما اين پايان كار نيست، فروغ ناچار است كه دوباره به عشق رجعت كند، اما اين بار عشقي كه بسيار عميقتر است و نه در يك تن ناهمجنس، كه در جهاني همجنس قابل جست و جوست:
به آفتاب سلامي دوباره خواهم داد / به جويبار كه در من جاري بود/به ابرها كه فكرهاي طويلم بودند / به رشد دردناك سپيدارهاي باغ كه با من/از فصلهاي خشك گذر ميكردند / به دستههاي كلاغان/كه عطر مزرعههاي شبانه را / براي من به هديه ميآوردند
(تولدي ديگر، ص 158)
براي او ديگر سرنوشت «من» به «ما» گره ميخورد و صداي گريهاي كه در خود ميشنيد اينك از تمام اجزاي هستي به گوش ميرسد. فروغ از اين جا وارد عرصهي تازهاي ميشود كه شعرش را مدرن خواهد كرد: دانستگي و رنج از اين دانستگي. و بدين گونه او صداي روشنفكر معاصر را در گلو دارد كه از تراكم دانايي سنگين و غمگين است. اما «فروغ بيش از آن كه دستگاه انديشگي مشخصي داشته باشد، ذهني انديشمند دارد. انديشمند شدن اين ذهن شاعرانه يك خاصيت تكامل يابنده در سير و سلوك شعري اوست. او از زاوية يك گرايش مكتبي كه بيرون از شعر بدان گراييده باشد به انسان نمينگرد. انسان را با ارزشهايي كه از راه شعر و عاطفه بدانها نرسيده ارزيابي نميكند. در يك زمان با حركت معين سياسي، يا از برش فلسفي خاصي به آدمي نمينگرد. از روز نخست و يا به تبع از فرهنگ سنتي منتقل شده به او نيز داراي چنين ديدي نبوده است. منطق ديد او يك منطق حسي است كه نميتوان تطابق با يكي از نحلهها يا گرايشهاي فلسفي، سياسي، اجتماعي موجود در جامعه را از آن استخراج كرد.» (7)
«ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» سفرنامهي همين دوران است. براي فروغ ديگر حتي «ما» هم مطرح نيست، او به جايگاه و ديدگاهي فراتر از واگوية رنجهاي كوچك رسيده و ميخواهد كه «خود» را كه در تمام هستي تكه تكه كرده دوباره جمع كند و از دهان اين «تن گسترده» بسرايد:
نهايت تمامي نيروها پيوستن است، پيوستن/به اصل روشن خورشيد / و ريختن به شعور نور/طبيعي است كه آسيابهاي بادي ميپوسند / چرا توقف كنيم؟
(ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، ص 93)
و اين «تن گسترده» البته نميتواند به رنجهاي ديگران بياعتنا باشد:
كسي از آسمان توپخانه در شب آتشبازي ميآيد/و سفره را مياندازد / و نان را قسمت ميكند / و پپسي را قسمت ميكند/و باغ ملي را قسمت ميكند / و شربت سياه سرفه را قسمت ميكند/و روز اسمنويسي را قسمت ميكند / و نمرههاي مريضخانه را قسمت ميكند/و چكمههاي لاستيكي را قسمت ميكند / و سينماي فردين را قسمت ميكند/درختهاي دختر سيدجواد را قسمت ميكند / و هر چه را كه باد كرده باشد قسمت ميكند/و سهم ما را هم ميدهد / من خواب ديدهام ....
(ايمان بياوريم ...، صص 88-87)
اما بيم زوال است كه همچنان او را در چنگ خود ميفشرد:
ما هر چه را كه بايد از دست داده باشيم، از دست دادهايم/ما بيچراغ به راه افتاديم / و ماه، ماه، مادهي مهربان هميشه در آنجا بود/در خاطرات كودكانهي يك پشتبام كاهگلي/و بر فراز كشتزارهاي جواني كه از هجوم ملخها ميترسيدند/چقدر بايد پرداخت؟
(همان، صص 51-50)
شعر «ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد» بدون شك يكي از ده شعر برتر جريان شعر امروز است، فضاي روايي و گسسته نماي اين شعر، با حسي واحد به نوعي شكل منجر ميشود كه بعدها مورد توجه بسياري از شاعران قرار ميگيرد. در عين حال فراغ به شعر امروز ياد ميدهد كه ميتوان انديشههاي بزرگ را از روزمرهترين حوادث زندگي استخراج كرد و براي ابراز آن از لحني ساده و سيال سود جست. اين شعر «نخستين منظومهي غير روايي و غير داستاني در شعر نو فارسي بود، اگر چه ماندگاري اين شعر، نه به خاطر ساخت پازلي و پيچيدة غيرخطي و مدرن آن، بلكه به پاس صميميت فوقالعاده آن بوده كه شعر را ساده جلوه داده است. ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، حديث مرگي فرا رسنده و ناگزير است. مرگي كه از پیش در همه چيز منتشر است و فقط با نسيمي كه به سوي تو پرواز ميكند، تو را هم با خود ميبرد. و اين معنا، چون حس عميق معنايي در يك قطعة كامل موسيقي، در سراسر منظومه موج ميزند.» (8)
و در نهايت منتقدي ميگويد:
«در شعر فروغ بازگشت به گذشتهها و مطلق كردن آن به ناگهان جاي خود را به نوعي معرفت و حس عدالتخواهي ميدهد. حس عدالتخواهي در شعر فروغ به نسبت شعر نيما عريانتر و شهوديتر است. نيما كه مثل هولدرلين، شاعر شاعران به حساب ميآيد، به اين بيواسطگي (عرياني) شعر فروغ كمتر نزديك ميشود. فروغ ادامهي شاخهاي از زبان مدرن نيماست، شاخهاي كه بسياري از شاعران را زير ساية خود جاي داده است.» (9)
بهزاد خواجات
يادداشتها
1. منازعه در پيرهن، بهزاد خواجات، نشر رسش، چاپ اول 1381، صص 59-58
2. بارورتر از بهار (نقد و بررسي شعر زنان ايران)، فرامرز سليماني، نشر دنياي مادر، چاپ اول؟ صص9-8
3. رمانتيسم در اشعار فروغ فرخزاد، فرشته رستمي و مسعود كشاورز، انتشارات نواي دانش، چاپ اول 1382، ص 97
4. جادوانهي فروغ فرخزاد، به كوشش امير اسماعيلي و ابوالقاسم صدارت، انتشارات مرجان، چاپ دوم 1347، ص 163 تا 172
5. رمانتيسم در اشعار فروغ فرخزاد، ص 97
6. از گمشدگي تا رهايي، محمود نيكبخت، انتشارات مشعل، چاپ اول، 1372، ص 43
7. انسان در شعر معاصر، محمد مختاري، صص 562-561
8. تاريخ تحليلي شعر نو، ج سوم، ص 199
9. گزارههاي منفرد، علي باباچاهي، ج1، ص 163
|