1)
و نگاه کن به شتر ، آری ، که چگونه ساخته شد، باری
نه ز آب و گل، که سرشتندش ز سراب و حوصله پنداری
و سراب را همه میدانی که چگونه دیدهفریب آمد
و سراب هیچ نمیداند که چگونه حوصله میآری
و چگونه حوصله میآری به عطش، به شن، به نمکزاران
و حضورِ گستره را دیدن به نگاهی از سرِ بیزاری
و نگاه کن که نگاه اینجا ز شیارِ شوره نشان دارد
چو خطوط خشک پس از اشکی که به گونههات شود جاری
و به اشک بین که تهی کردت ز هرآنچه مایهٔ آگاهی
و تو این تهیشده را باید ز کدام هیچ بینباری؟
و در این تهیشده میبینی هَیَمانِ اُشترِ عطشان را
که جنون برآمده با صبرش، نرود سبک به گرانباری
و جنون دو نیشهٔ رخشان شد به صفِ خشونتِ دندانها
که ز صبر کینه به بار آید، که ز کینه زخم شود کاری
و نگاه کن که به کینتوزی رگ ساربان زده با دندان
ز سراب حوصله تنگ آمد، و نگاه کن به شتر، آری...
2)
تمام دلم دوست داردت ، تمام تنم خواستار توست
بیا و به چشم قدم گذار ، كه این همه در انتظار توست
چه خوب و چه خوبی، چه نازنین ، تو خوبترینی، تو بهترین
چه بخت بلندیست یارِ او ،كسی كه شبی در كنارِ توست
نظر نه به سود و زیان كنم ، هر آن چه بگویی همان كنم
بگو كه بمان، یا بگو بمیر! ارادهی من اختیارِ توست
به گوشهی چشمی نگاه كن ، ببین چه به پایت فكندهام
مگر به نظر كیمیا شود ، دلی كه چنین خاكسار توست
خموشی ِ شب های سرد من ، چرا نشود پُر ز شور عشق
كه لغزشِ آن دستهای گرم ، به سینهی من یادگار توست
ز میوهی ممنوع، حیف و حیف! كه ماند و به غفلت تباه شد
و گرنه تو را میفریفتم ، كه سابقهیی در تبار توست
چنین كه ملنگم، چنین كه مست ،كه بُرده حواس مرا ز دست؟
بدین همه جَلدی و چابكی ، غلط نكنم، كار كار توست.
به دار و ندارم نگاه كن كه هیچ به جز عاشقی نماند
تمامِ وجودم همین دل است ، تمام دلم بیقرار توست!
3)
وقتي که سيم حکم کند، زر خدا شود
وقتي دروغ داور هر ماجرا شود
وقتي هوا، هواي تنفس، هواي زيست،
سرپوش مرگ، بر سر صدها صدا شود
وقتي در انتظار يکي پاره استخوان
هنگامهاي زجنبش دُم ها بپا شود
وقتي به بوي سفرهي همسايه، مغز و عقل
بي اختيار معده شود، اشتها شود
وقتی که سوسمار صفت پیش ِ آفتاب
يک رنگ، رنگ ها شود و رنگ ها شود. . .
وقتي که دامن شرف و نطفه گيرِ شرم
رجّاله خيز گردد و پتياره زا شود،
بگذار در بزرگي ِ اين منجلاب يأس
دنياي من به کوچکي انزوا شود!